تبليغاتX
روزان

+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |


من به اين آدرس نقل مكان كردم


www.nona.mihanblog

+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |

این ستون ها به صورت هفتگی در روزنامه روزان توسط محمد تنگستانی نوشته می شود



 

تو را من چشم در راه هم

 

از کسی نمی پرسند چه هنگام باید خدانگهدار بگوید

بی تو مهتاب شب باز از آن کوچه گذشتم

ای به قربون تو بی عشق تو جون سی چنومه /ار کفه پاتو نبوسوم پ دهون سی چنومه

حسن تو همیشه در فزون باد /رویت همه ساله لاله گون باد

زبان  خامه ندارد سر بیان فراق/ وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق

از من جدا مشو  که توام  نور دیده ای/ آرام جان و مونس قلب رمیده ای

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم /دزدی ده بر شمایل خوب تو بنگرییم

روز همه سربر کرد ازکوه وشب ما را/سر برنکند خورشيد الا زگريبانت

دستم نداد قوت رفتن به پيش يار/ چندي به پاي رفتم و چندي به سرشدم

پري رويي، پري بگذار، ماهي/ به زير مقنعه صاحب کلاهي

هان، تو عيبم مکن اي خواجه اگر آدمي اي / کادمي نيست که ميلش به پري رويان نيست

 

این ستون خطابه که نه سئوالی از سوی مخاطبیست که شما انها را از مدینه خود بیرون رانده اید مخاطبینی که شما در حالی که برای انها مینویسید و در صورت نبود انها شما حضوری نخواهید داشت اما به انها کم توجه اید .

ما هنگامی که به حافظه ادبی خود رجوع کنیم حتما با این گونه و گونهای مشابه زیادی از این دست ابیات ،اشعار و حکایات و داستان ها رو در رو می شویم که همگی از یک چیز پیام و خبر و در نهایت فقان دارند و ان یار و فراق یار و در نهایت (که البته زیاد رخ نمی دهد )وصال یار است . ما در ادبیات ایران و جهان از این گونه ها زیاد داریم و از همه مهم تر در اکثر مواقع مهم ترین ژانر نوشتاری را وضعیت رومانتیک رقم می زند که در نهایت باعث همزاد پنداری هر چه بهتر اثر میشود (اصلا بعضی وقت ها ما با نوشته هایی رو در رو می شویم که اگر تا به حال عاشق هم نبوده و نشده باشیم ما را چنان در گیر این وضعیت میکند که به ناچار و بدون اختیار در اولین فرصت خود را درگیر میکنیم ،مثلا خود شما همین چند وقت پیش با خوندن یک شعر عاشق شدید که نگو ) تا به حال به این نکته فکر کرده اید که چرا در اکثر نوشته این وضعیت عاطفی است که باعث خلق اثر میشود ،حتی در اثاری هم که بر فرض جنایت ،مشکلات اجتماعی در محوریت خود قرار می دهند  باز حضور وضعیت عاطفی مشهود و ملموس است (قابل توجه شاعران و نویسندگان  مدرن و پست مدرن محترم ) حتی با توجه به اینکه ادبیات امروز در محوریت  زبان میباشد و کلی به مسائل اجتمایی هم پرداخته و می پردازد اما باز عشق و مسائل عاطفی نقشی به سزا در ان ایفا میکنند. درادبیات ایران عاشق همیشه به دنبال معشوق بوده و معشوق هم همیشه از ان در حال فرار است .به نظر شما شخصیت عاشق در ادبیات ایران به دنبال رسیدن و یا همان حکایت آزار دان خود (خود ازاری فردی ) است و یا تنها به دلیل اینکه خالق اثر باشند کننده باشند پا به صفحه کاغذ می گذارند ،اگر ادبیات این قدر به مهم ترین دغدغه بشری یعنی وضعیت عاطفی انسان ها نپرداخته بود (در ستون های پیشین به اهمیت ادبیات وجایگاه ان نزد انسان در تمام ملت ها و اقوام اشاره کرده ایم ،به ارشیو ستون مراجعه کنید لطفا) آیا این دغدغه تا به حال شکل و نوعی دیگر پیدا نکرده بود ؟به نظر شما صاحب نظران از خود متشکر (شاعران و نویسندگان محترم را می گویم ) اگر ادبیات به این مقوله ایقدر اهمیت نداده بود عشق و عاشقی تا کنون بارو بندیل شو  نبسته بود و از ذهن ما مردم نرفته بود ،افلا طون شاید جزءاولین فیلسوفانی باشد که به این وضعیت تا حد قابل توجعی اهمیت داده است او در رساله ای عاشق و معشوق را دوست دار نفس خو د و بی توجه به یکدیگر قلمداد میکند و در نهایت به این پسنده میکند که عاشق دوست دار حس خود و عاشق حرکات خود است که در یک شخصی بیرونی متجلی میشود و در جایی دیگر حضور عاشق و معشوق در صورتی در  این جایگاه  درست میداند که دست از خود خواهی های فردی خود برداشته باشند .....

 

 

                      ادامه دارد....




/* /*]]>*/   ستون بیستم به تنهایی کلی دل تنگ بودم و شا د           امروز بیست و نهم یکی از ماه های ساله ،این ستون  تنها یک ستون  برای مخاط عام در ادبیات معاصر ایران  وکه از  نوک یه لاک غلط گیر  به دست شما رسیده ،بعد چند ماه ،اصلا چند ماه بودنش مهم نیست  این گونه مسائل پیش پا افتاده ،به هیچ وجع در این ستونها   اهمیت ندارد  ،زمانی که داشتم اخرین کتاب جناب براتیگان(یک زن بد بخت) را می خواندم و کاملا منطقی و تصادفی (دوست دارم که یک بار دیگه تصادفی بودنش را تکرار کنم، ،چرا ؟ آخه  به نظر می آید که کلمه زیبایست )،کاملا تصادفی به نظرم رسید که نام کتاب را با لاک غلط گیر پاک کنم چرا که به اعتقاد من (همان گونه خود جناب براتیگان معتقد است و در صفحه 97 کتاب یک زن بد بخت  ذکر کرده است و من به عنوان مخاطب که مهمترین کاراکتر یک  اثر محسوب می شوم حق دارم با مجوز ری از سوی ریچارد براتیگان در متن باشم و جولانی بنا به میل خود دهم ) این کتاب مذکور جناب براتیگان نیازی به اسم ندارد و  من اسم آن را  از (یک زن بد بخت به ریچارد براتیگان تعغیر میدهم . این بار چرایش را نزد خودم نهان خواهم داشت ،شما هم  قادریت که  کتاب را بخوانید و هر گونه اسمی که دوست داشتید بر آن بگذارید  ،حتی اسمی مانند  یک زن بد بخت  . ریچارد براتیگان متولد  سی ام 1935 در تاکاموی واشینگتن است .نویسنده ای که حتی بعد پایان شعر و یا داستانش باز هم حدس زدن و یا قضاوت در مورد نوشتهاش کاریست دشوار. ریچارد براتیگان برای اولین بار در ایران توسط دوست عزیزی به نام هوشیار انصاری فر به ما ایرانی زبانان در ماهنامه عصر پنج شنبه معرفی شد (البته تا جایی که من اطلاع دارم ،شاید قبل از معرفی توسط این دوست کسانی با جناب براتیگان آشنا بوده باشند )از این نویسنده امریکایی تا به حال کتابهای (صید قزل آلا در امریکا )به ترجمه آقای هوشیار انصاری فر و پیام یزدانجو در سال های 1384 توسط نشر نیلوفرو چشمه  ،(در قند هندوانه )نشر چشمه ،ترجمه مهدی نوید 1384،(اتوبوس پیر )نشر مرکز ،ترجمه علی رضا طاهری عراقی (،در رویای بابل)  نشر چشمه ،ترجمه پیام یزدانجو 1386،(پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد )نشر مروارید،ترجمه حسین نوش آذر 1387،(یک زن بدبخت )نشر مرورید ترجمه حسین نوش آدز ،1388و دو مجموعه شعر به نام (کلای کافکا )نشر مشکی ،ترجمه علیرضا بهنام و (دری لولا شده به فراموشی)نشر چشمه ،ترجمه یگانه وصالی 1386  ترجمه شده است . اما دلیلی که در این هفته به معرفی ریچارد براتیگان می پردازم نه شیوع طب براتیگانیست و نه هیچ چیزی دیگر تنها و تنها به  این دلیل است که هر بار که کتابی از این آقا خواننده ام علاوه بر این که چشمم را به دنیایی سوا  از دنیای اطراف، جدا از آن که تا به حال دیده بودم باز کرده است ،همیشه یک علامت تلفیقی   از سئوال و تعجب برای من ایجاد کرده است .ریچارد براتیگان فقد می نویسد اما تنها شما را با نوشته رو به رو نمی کند بلکه قدرت  تاویل  فردی و بودنتان به رخ می کشد ،براتیگان شما را به انتها نمی رساند حتی شما را برای رسیدن به انتها نه تشویق می کند و نه راهنمایی ،او شما را رها می کند .(امروز داشتم برای یکی از دوستانم غزلی ،  می خواندم  وقتی که به بیت سوم رسیدم این دوست با یک اشاره ویک  پیش فرض با اینکه اولین بار بود که این غزل را می شنید تا اخر بیت من را هم راهی کرد ،این بیت این بود (کتاب ام زیر باران خیس خیس است / بیا تصمیم کبرا را عوض کن ) این مشکل را با ها و بارها ما دراین ستون به ادبیات معاصر و شعر کلاسیک ایران گرفته ایم و باز به کرات به این موضوع پرداخته ایم که چرا شاعران امروز به ادبیاتی جدا از ادبیات کلاسیک نگاه بیشتری دارند .اما  این بار هم این را باز بازگو کردم که علاوه بر اینکه همراهی خود را (مخاطب در ادبیات را می گویم )با شاعران البته در صورتی که به دانایی و لذت بردن من در راستای ادبی توانایی کمک کردن را دارا باشند  علام کنم راحت تر قادر باشم به داستان و شعر براتیگان  بپردازم ) براتیگان را در هیچ مکتبی نمی توان یافت کرد ریچارد براتیگان تنها شبیه به ریچارد براتیگان است .در مورد اثار براتیگان نه من بلکه شاید هیچ مخاطبی شاید قادر به این نباشد که بر اساس مولفه های و ژانر های ادبی سخنی بگوید به جر این که ریچار براتیگان یک نویسنده است (البته در صورتی که با  نوشته ها یش ارتباطی برقرار کند چرا که مقداری از ادبیات و لذت های ادبی سلیقه ای ست ).طنز ،نگاهی که به راحتی در اثار براتیگان مشهود است اما نه طنزی که ما تا به حال در ادبیات با آن رو در رو بوده ایم ،شاید این بار با یک لودگی عمیق فکری همراه باشد .اگر برای من می میری /من برای تو می میرم /و گورهایمان مثل دو عاشق خواهند بود /که لباسهایشان را با هم می شویند/اگر تو صابون می آوری /من پودر می آورم /براتیگان در شعر به سادگی سختی هایی از  دنیا را تو باز گو می کند (در اینجا حالم کمی به سمت بدی متمایل می شود  ،چرا که مثل ادمهایی  که  توان فکر ندارند اما دست و پا می زنند تا بودنشان را به اطرافیان بگویند حرف میزنم  ،اجازه بدهیید راحت تر بگویم ،لطفا تمام مطالب بالا را(( به جر نام کتاب های ترجمه شده دراز ریچارد براتیگان در ایران)) یک شوخی فرض کنید تا خود به نتیجه و برداشت درستی از براتیگان دست پیدا کنید  ،مشکلی که شاید تا به همین امروز ما ،در ادبیات و نقد های ادبی داشته ایم همین بوده که هر وقت از یک کتاب یا نویسنده خوشحال بوده ایم انقدر گفته ایم بدون در نظر گرفتن حال مزاجی خود که نگو .و، وای به کتاب و یا نویسنده ای که مااز مدل سبیل و یا رنگ مو و .... او خوشمان نیاید (قابل توجه منتقدان محترم )و در اخر با آرزوی  اینکه در ادبیات ایران براتیگان درست خواننده شود که مبادا به یک مد و یا ژست در اهالی فرهنگ و هنر  تبدیل شود یک شعر از او می نویسم :آه/ تو یک کپی هستی /از تمام شکلات هایی /که تا حالا خورده ام .             
+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |

 ستون نوزدهم



مرا به نام کوچک وطنم سبز بخوان  (اين جمله را سبز ببينيد لطفا) 

 


ادبیات در ایران زمین به چند صد سال بر می گردد،نیازی به گفتن ندارد چرا که برای همه به روشنی آشکار است .این که ادبیات در امور کشور داری و سیاست چه اهمیتی دارد .یک مثال برای اینکه روشن تر قادر به شروع و دنبال کردن موضوع این هفته باشیم کافیست ،به عنوان مثال تاریخ جنگ جهانی دوم به این طرف را نگاهی بکنیم یا نه همین جنگ اخیر امریکا و طالبان در افغانستان ،فرهنگ امریکایی و رسم والخط آنها چگونه تاثیری بر مردم افغان گذاشته است (به خبر های مرتبت به افغانستان مراجه کنید )موسیقی راک و رپ در افغانستان جایگاه پیدا کرده است اینها همه از برکات  جنگ و تصرف افغانستان تو سط امریکاست .اگر به تا ریخ مراجعه کوچکی بکنبم  موارد مشابهه  زیادی را پیدا خواهیم کرد.هر وقت که در کشوری حکومتی  جایگزین حکومتی شده و یا اینکه به خاطر به وجود امدن جنگ  کشوری بر کشوری چیره شده است اولین کاری که صورت داده است  تحمیل فرهنگ و ادبیات است .تا اینجا به اندازه ای نقش ادبیات را در سیایت مشخص و روشن کرده ایم .در ایران بر  با توجه به نزدیک شده به انتخابات ریاست جمهوری در کشور عزیز مان ایران ،ما در جا های مختلفی از شهر با شعار های تبلیغاتی زیادی که هر کدام دارای ادبیاتی متفاوت است روبرو می شویم اجازه بدهید یه پرانتز تا اخر ستون به بزرگی اهمیت این انتخابات باز کنم ،اینطوری (ما در ایران دارای ادبیاتی به قدمت چنصد سال داریم اما برخی از عزیزان کاندید شده برای ریاست جمهوری به گمانم که به این در شعار های تبلیغاتیشان اصلا اهمیت نداده اند برای همین ما شاهد اشعار بسیار ضعیف و عامی می باشیم ،که شاید این آقایان قصد دارد که  ادبیات  ایران را به طور جدی زیر یک علامت  سئوال جدی تری ببرند (؟)همان گونه که مابقی چیز ها را زیر این علامت سئوال معروف برده اند .کاندیدای دیگر هم در کنار شعار و اشعار تبلیغی اش از نشانه  استفاده کرده است که در هر شهر به راحتی قابل دید است ما در این ستون به ان اقایی که به ادبیات ایران اهمیت نمی دهد کاری نداریم .بلکه به نشانه  قرار دادی ای که دیگر نامزد ریاست جمهوری در تبلیغاتش استفاده کرده است می پردازیم چرا که در ادبیات ما با این نشانه ها بیشتر سرو کار داریم تا به بی اهمیتی و ندیدن ها ما در ادبیات دنبال دیدن هستین نه ندیدن و نادیده گرفتن .ما در نشانه با چیز هایی سرو کار داریم که به معنایی دلالت می کند،آن چیز دیگر ،نیازی به بودن در لحضه دلالت ندارد .و چرا این چنین می شود ؟چون که ما قرار داد میکنم که این چنین باشد برای مثال ما قرار داد میکنیم که از این به بعد به درخت بگوییم لیوان ،و یا به نظر شما میز از روز اول چرا میز خطاب شد ؟این نشانه ها تا زمانی که در جامعه یک نقش و اهمیتی پیدا نکنند فاقد ارزش هستند (دیروز جوان های متعددی در خیابان از مچ بند های سبز که نشانه طرفداری از میر حسین موسوی بود را به دور  مچ بسته بودند  این دوستان خوب ما بدون اینکه از مجرای ارتباطی کلامی استفاده کنند همگی در شهر و جامعه به تبلیغ از این کاندیدای محترم مشغول بودن .اگر این هزاران نفر همگی ساکت باشند و لی باز در حال تبلیغ اند چرا که از نشانه ای قرار دادی استفاده کرده اند )یعنی تا زمانی که ما با دیدن یک نشانه به یک ذهنیت مشترک نرسیم این قرار داد به خوبی نقش خود را ایفا نکرده است .زبان مجموعه ای از نشانه های قرار  دادیست وشاید اصلا روزی شهری ساخته شود که ساکنان او برای ارتباط با هم به زبان گفتاری نیازی نداشته باشند و همانند سرخ پوستان آمازون با دود و این جورچیز هایی که در فیلم ها ماشاهدش  هستیم یرو کار داشته باشند ،یا همین ستونی  که شما دارید می خوانید،من بر اساس یک سری از نشانه ها ی به وجود آمده در دستوز زبان فارسی  منظورم را به شمای خواننده می رسانم .به پاراگرافی از کتاب (از نشانه های تصویری تا متن – نوشته دکتر بابک احمدی )توجه می کنیم :نشانه چیزی است که برای کسی در مناسبتی خاص به عنوانی  خاص نشان چیزی دیگر باشد .خطابش به کسی است (و یا کسانی )است یعنی در ذهن آن کس ،نشانه ایمعادل و چه بسا کامل تر می سازد نشانه از چیزی خبر می دهد )

ما در ادبیات هم در کلیه متون ادبی ،در شعر  و داستان و مابقی گونه های ادبی با انواع نشانه رو در رو هستیم مثل همان نوشتن که در بالا به ان اشاره ای کردیم .ما چند نمونه نشانه داریم. به گفته جناب یاکوپسن دوست محترم و شفیق این روزهای ادبیات ایران ما  که در ستون های پیشین به معرفی این دوست پرداخته ایم (به آرشیو ستون مراجعه کنید )،به نقل از این دوست ما چهار نمونه نشانه داریم :نشانه های قراردادی مثل رنگ سبز در انتخابات ایران که با دیدن این رنک در جایی ما را به یاد آقای موسوی می اندازد ،دیدن مچ بند سبز این روزها نشانه ای از سبزی درخت بر دست کسی و یا باعث یاد اوری و عدم دل تنگی ما به دلیل نبودن ون های ویژه گشت ارشاد نیست ،نشانه های شمایلی مثل قرار داد های فرهنگی مانند صلیب برای مسیحیان محترم ،نشانه های نمایه که علتی دال و مدلولی  دارند،وقتی که ما یا یک پارچه  سوخته رو به رو می شویم متوجه این خواهیم شد که در این مکان اتش سوزی رخ داده است .و در اخر این جناب یاکوپسن نشانه های نمون را  به ما معرفی می کند که برای یک گیرنده قابل درک است و برای گوینده خیر و یا عکس این موضوع مثلا وقتی که ما به دکتری مراجعه می کنیم  و آن از ما می پرسد که چگونه هالی داریم ،ما در جواب می گوییم که دل درد داریم و کمی هم سر سر گیجه که ... ،علت و علل این دل درد و سر گیجه برای دکتر قابل درک است اما برای ما نه چرا که او به علم طبابت و نشانه های بیماری ها آگاه می باشد ./مخاطب عزیز پرانتزی  که در اول ستون به بزرگی و اهمیت این انتخابات باز کردیم را لطفا تا اخرین لحظه ای که روزنامه را در دست  داری باز نگه دار/

 



ستون هجدهم


با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

 

                        

  با شروع شدن فصل گرما و تابستان ما اصولا وقت آزاد و بیشتری برای هر کاری مثل کلاس های آموزشی گو ناگون ،تفریح ، مسافرت و ... پیدا می کنیم (البته اگر در حال تحصیل باشیم ).تابستان یه جورایی  حال و هوای استراحت و فراغت رو داره ،اول می خواستم با پرداختن به این موضوع و یه همزاد پنداری باب مضوع این هفته رو باز کنم ،اما وقتی از روز اول قرار رو بر این گذاشتیم که از صداقت به عنوان سیاست در این ستون  استفاده کنیم منصرف شدم . در این هفته قرار بود درمورد موقعیتی  صحبت کنم که در حالی که وجود داره اما حضوری در اکنون ما نداره ،یعنی در حال بودن از یک نبودن هم بهره می گیره ،(جناب شما هم که .....)یعنی اینکه ما آن را درک  می کنیم اما در گذشته یا در جایی داره به وقوع می پیونده که خضور ملموسی در متن  نداره ،درست مثل همین پرانتز چند لحظه پیش ،جمله در پرانتز در ذهن شما به دلیل گنگ بودن نوشته ،صورت گرفت،این جمله می تونست نوشته نشه اما نوشته شد ،(در صورتی که اگر هم نوشته نمی شد هیچ فرقی نمی کرد چون در ذهن شما در حال شکل گرفتن بود .برای اینکه موضوع بحث رو شفاف ساز تر کرده باشم اجازه بدیت که یه مثلالی دیگه بزنم ،در شعر گاهی اوقات ما به یک سطر هایی بر میخوریم که در حالی که منظور خود را راحت بیان کرده است اما به راحتی و با وسواس زیاد (شاعر را مد نظر داریم )موضوع مقصدی خود را از حس بینایی ما به دور نگه داشته است (لطفا به هر  شعری  از هر شاعر موفقی که دوست دارید سری بزنید )یا اصلا و قتی که با ادبیاتی و یا کتابی رو به رو می شویم برای ما سئولاتی پیش می آید  گاهی یک فضاهای ذهنی رخ می دهد که وجود دارد اما در لایه زیرین اثر نهان است.ما در هر متن،هم به  دنبال رابطه ای میان عناصر موجود در متن هستیم که نوشته های روی کاغذ را به هم مرتبت کند (ریئس جمهور محترم سلام علیکم ،ما  بچه ها به کمی سیاست و صداقت نیاز داریم امید که همکاری لازم را مبذول بفرمایید....(کتاب من روی مینی به نام تو بود افتاد ،نشر پاندا ،چاپ اول 1384،چاپ دوم 1385) در این نامه کلماتی کنار هم نوشته شده است که به آن همنشینی کلمات می گوییم ،ما بر روی کاغذ به دنبال را ارتباطی  بین این کلمات می گردیم  که به هم این کلمات را به هم مرتبت  سازد )و هم به دنبال روابطی میان عناصر حاضر و غایب در متن .این گونه است که ما قادر  به تحلیل  متن  می شویم .روابط در زبان یک اثر (همان همنشینی کلمات )ما را به یاد روابطی دیگر می اندازد مثلا ما در یک شعر با توجه به اینکه هیچ گونه اشاره ای و یا آگاهی نسبت به گذشته و خاطره ما ندارد نا خود آگاه به یاد یک تجربه شخصی خود می افتیم (در سطر: این گربه عمریست که برای جستنت به هر ماشین پوزه می کشد ،/ امکان دارد که هر کدام از ما را به یاد و به خاطر هر چیزی بیندازد که همنشینی این کلمات وجود داخلی (وجود از لحاظ نوشتاری )نداشته باشد )در علم زبان شناسی به این محور جانشینی کلمات می گویند .(همان نامه به رئیس جمهور را دوباره بخوانید ،حالا ما به دنبال وضعیتی  و یا چیزی جدا از نوشته ها هستیم مثلا طنزی که در متن و یا آن .... که در متن وجود ندارد اما خود را به ما می فهماند .ما این گونه است که به نقد ادبی نائل می شویم یعنی دانستن چیز هایی که وجود دارند و ما در نا خود آگاه انها را می دانیم و به انها پایبندیم ولی از وجود انها بی اطلاع هستیم (اگر به ادبیات و اشعار کلاسبک هم این چنین بپردازیم به نظر شما اذتی جدا از لذت هایی که تا به حال از تک معنی بودن انها برده ایم خواهیم برد ؟یا ادبیات کلاسیک از این گونه مفاهیم به دور است ؟شاید جواب این باشد که این تئوری ها و سسول بازی ها در گذشته نبوده است  و محصول دنیای مدرن است اما  حروف و کلمات درست حکم  همان لگوهای دوران کودکی را دارند که تنها شکل ظاهری انها تغییر می کند .دوستان عزیز با دانستن این گونه تئوری ها ما قادر به دانستن و لذت بیشتری از هر اثری خواهیم بود تفکر و دانستن و شوق و شور دانستن و بودن از زمان خیلی خیلی خیلی دور در وجود انسان بوده است ،اگر ما با این گونه مسائل ذهنمان را بیشتر درگیر کنیم و بیشتر با این تئوری ها آشنا بشویم حتما روزی نچندان دور مرز بین مخاطب عام و خاص بودن را با پاکن های دوران کودکی که مرتب گم می کردیم پاک خواهیم کرد  . به امید پیروزی و ایرانی بودن ..

ستون هفدهم

 

 

يک شهر جهاني     از مجموعه فيلم کوتاه

 

 

در اين شماره براي اينکه ساختار و روال ستون مخاطب عام را شکسته باشيم و مثل جامعه و نسل خود رفتار کرده باشيم، به هيچ نقد و و کتاب و وضعيت ادبي نخواهيم پرداخت .ما در اين ستون   به خوانش يک شعر مي‌پردازيم بدون در نظر گرفتن  مخاطب عام و خاص.

 

نبود تو زمستان گرمي را در جيبم گذرانده است /انگار که در نيم کره ديگري است/ و تابستان است/براي دل مشغولي /خودم هم که باشد او را مرتب به پارک مي برم /قرار راس ساعت هفت بود /او هر وقت که عاشقم بود دير مي کرد/نبود تو اين روزها عجيب بهانه تو را مي گيرد/زمستان است و هوا هم کلي سرد /بيرون از اين خانه، در خيابان /در شهر و در هر  کجاي جهان که تو باشي برف مي بارد /اين دانه هاي برف است بر موهاي تو ؟/آري اين دانه هاي برف است بر موهاي تو/چرا که بيرون از اين خانه ،خيابان ،در شهر و در هر کجاي جهان که تو قدم زده باشي برف مي‌بارد/نبود تو خانمي شده است ،/ کلافه ام مي کند/برايم قابل فهم نيست که مشکل از سکه من بود  يا باجه هاي عمومي شهر/که اين طور دور افتاده و بيگانه ام/ از تو./اي کاش براي يک بار هم که شده دستمان نمي لرزيد/تا مي توانستيم  شعري داشته باشيم جهاني/ شعري جهاني/شعري که در انتخابات بيرون از اين خانه ،خيابان ،شهر و در هر کجايي از جهان که دموکراسي حکم فرما باشد /سهمي بسزا ايفا کند/و همگان به اعتماد کردن تو لب بگشايند/شهري که در تابستان سروده باشيم چرا که ما اهل جنوبيم و با گرما انس بيشتري داريم/اما در آن برف زمستاني وجود داشته باشند چرا که نبود تو در زمستان بود که پا به اين شعر گذاشت/شعري که تو در آن هميشه بيست و دو ساله باشي /شلوغ و پر جنب و جوش/شعري که برف با موهاي تو بيگانه باشد/شعري ري از تمام ارايه هاي ادبي /مبادا تاوئل خسته و آواره ات کند  عشق من/کافي‌است تنها لبان خشک وخسته ات را تکاني دهي /بگو محبوب من /بگو که عاشقت در کجاي جهان بايد کنار تو بايستد/چگونه ژستي داشته باشد/کدام عکاس قادر به گرفتن عکسي‌است که برگشت تو را بعد از اين مسافت طولاني/به ياد ما آورد /من را داشته باش که دنيا من ديگري نخواهد داشت   و حالا کمي لبخند /عکس هاي ما از اين پس پر از شادي و شادماني‌است/و تو هميشه بيست و دوساله اي/مبادا رهايم کني ؟؟!!!/هميشه دوست دارم که در بي‌نهايت تو باشم /تو در سيبلم نشانه گيري کني /جايم را عوض کرده ام تا به هدف بزني/انگار که مادر زاد من را نشانه رفته بودي ؟/ساده است دوست داشتن/و چه طاقت فرساست  به تنهايي دوست داشتنت /من تاب و تحمل ندارم /من از تنهايي تو مي ترسم/ بيا تا ما هم شعري داشته باشيم جهاني/شعري  که هر روز /پا در کفش تازه ام کني تا بفهمي کجا بوده ام /منتظر دروغي تازه باشي/و ليلا ترين دختر ها/چقدر اين صفت براي رنگ پوست و قد بلند و هيکل فربه ات برازنده است /راستي دستي را که به عاريه از دنيا گرفته بودم/ديگر پس نخواهم داد /تا چند دستي دوستت بدارم بهتر است ؟/رهايم نکن دوام نمي آورم/(من خودم را سري به تو مي بازم )/مجبوب من/در راه خانه هنگام تعطيل شدن مدرسه حواسم پرت شد و  مشغول عشق ورزيدن به تو در خيابان شدم /و تو پا از کفش تازه ام در مي آوري  /رهايم نمي کني؟/نه/مثل هميشه نيازمند تو ام/من تاب ندارم مبادا رهايم کني/بدون تو حوصله ندارم حتي پرنده هاي شعرمان را  دانه اي  دهم /چقدر دلم براي مرغ‌هاي در يايي اصفهان مي سوزد/که اين طور بلاتکليف پرواز مي کنند/چقدر مرغ‌هاي دريايي شعر ما خوشبخت اند/بيا ما هم شعري داشته باشيم جهاني /شعري که در آن چاقويي داشته باشم /بگو نترس/بگو/آن نامرد ،کسي که به دروغ به تو عشق مي ورزيد تو را مورد آزار و اذيت قرار داده است /بگو ،نترس /چاقوي شعر ما کاغذي‌است/بيا تا ما هم شعري داشته باشيم جهاني/شعري که در آن اولين کسي باشم که نوشتن را کشف مي کند /شعري که در آن از ابتدا تا پايان نام تو باشد/شعري که در آن کشوري به نام تو باشد /نام تو اتفاق عجيبيا ست/در تمام جهان جاري خواهد بود زمزمه هايي از شعر ما/براي يک بار هم که شده بيا دستمان نلرزد /و شعري داشته باشيم جهاني/شعري که نه من آزارت دهم ونه هيچ يک از آرايه هاي ادبي ام/اما نه /اين‌چنين گمان نکنم داراي شعري خوب و جهاني توانيم بود /پس بگو /که دعوا و آزار و اذيتم را در کجاي اين خانه/خيابان، و شعر بگذارم که به فرم شعر سازگار باشد /و دلنشين جلوه کند/برايت خانه اي خواهم ساخت /خانه ما در بر گيرنده جهان خواهد بود /با نماهايي چشم گير و زيبا/خانه اي که در هنگام تهي دستيمان/همگان براي خريد او بشتابند/خانه اي از شمال به دريا ي سفيد وقطب زيبا از برف /از جنوب /به غروبي که از چشمان تو پا به اين جهان گذاشته است /از غرب به قله هاي مرتفع /و شرق  به کوير/راستي آيا در کوير هنوز برف نباريده است  اينها/ کوير  موهاي توست يا برف است بر موهايت /ما در جنوب خانه مان کارگاه دمام سازي به راه خواهيم انداخت /و دمام هاي جنوب را از آب خواهيم ساخت /دمام هايي که زنان براي برگشت جاشوانشان که همگي اهل ما هستند ،/در کنار ساحل مي زنند /آري همه دمام ها را همه از آب خواهيم ساخت /مردم در جنوب با آب انس بيشتري دارند/ما اينطور محبوب تر هم خواهيم بود /محبوب با يه شعر جهاني/شايد بهتر باشد که از سياست دوري کنيم  اما نه /ما شعري خواهيم داشت جهاني /شعري که مملوح از همه جهانيان باشد /شعري که براي مخاطبانمان عشق و آزادي را به ارمغان بياورد /شعري که در آن سيگار را ترک کرده باشم/شعري کاملا سياسي و کاملا عاشقانه/شعري که به درد و دل هاي زن همسايه اهميت دهد و حقوق عقب مانده همسرش را جبران کند /شعري که نبود تو را بزرگ کند /در پيري عصاي دستمان باشد /شعري که تمام مترجمان دنيا قادر باشند او را به تمام زبا نهاي زنده دنيا ترجمه کنند/محبوب من عشق ما جهان شمول خواهد بود /شعري که با يک حساب سر انگشتي قادر باشم /تو را استاد چند صد سکوي دانشگاه کنم /اگر مي دانستي که چقدر دلتنگ تو ام و چقدر دوستت دارم/حتما حالا استاد دانشکده هاي جامعه شناسي بودي /شعري کاملا منسجم و به هم  پيوسته /آنقدر منسجم و به هم پيوسته که اگر /بر اثر تصادف مجروح شوي /من در پايان شعر سرگيجه بگيرم و /راهي بيمارستان شوم /به سمت من بيا/که حال من و نبود تو اصلا خوب نيست /من را در بيمارستان بستري کرده اند /دکتر ها از نبود تو قطع اميد کرده اند/چشمانت را باز کن پسرم /مادر اجازه بده مي خواهم حرف بزنم /مادر مي خواهم کفر بگويم/من معشوقه ام را دوست دارم/و تو حق داري که شير کم چرب و نا مرغوبت را حرامم کني /نفرينم نکن مادر/حال مساعدي ندارم مزاحم تلفني معشوقه ام من بودم/چرا گريه مي‌کني مادر/پسرم موهاي طلايت چه شده اند / چرا سفيد شده اي/مگر در راه آمدنت به بيمارستان برف مي باريد/نه مادر، به  اين مي گويند گذشت/چرا گريه مي‌کني مادر ؟ به عنوان تنبيه تلفن اتاقم را چند روزي ضبط و مصادره نخواهي کرد ؟/مادر سيگار لاي انگشتانم را باز کرده است /نفرينم نکن ،حال مساعدي ندارم/بغلم نکن ،بوي سيگارم آزارت نمي دهد / ،قلبت نمي رنجد ؟/اين نشانه ها برايم عجيب است/مادر !!!!/پسرم ؟/مادر برايم عجيب است نه شير کم چرب و نامرغوبت را حرامم خواهي کرد ونه /تلفن اتاقم را به عنوان تنبيه چند روزي/ضبط و مصادره خواهي کرد /نه پسرم ،تو هيچ وقت مزاحم معشوقه ات نخواهي شد /تربيتم نکن از من سني رفته است/نه پسرم ،/تو سيگار هم ديگر  نخواهي کشيد /براي چه در اين واپسين لحضات  شيرم را حرامت کنم/من نفرينت نمي‌کنم نه پسرم/من دارم مي‌ميرم مادر ؟ /نه معشوقه ام و شعر جهاني ام  چه  مي شود ؟/نبود او  که حالا خانمي شده است /او را چه کنم/جامعه گرگي وحشي‌است /من از تنهايي او مي ترسم /آرام باش پسرم  سر گيجه ات بيشتر شده ؟/بشتاب/به سمت من بيا که زمان مرگ من فرا رسيده است /من را ببخش که نه رهايت توانم کرد  ونه / خانه اي/که از شمال به درياي سفيد و  قطب زيبا از برف /و از جنوب به غروبي که از چشمان تو پا به اين جهان گذاشته است/نشسته پشت ميز کارم در واپسين لحظات عمرم عاشقانه هايم را براي تو مي نويسم /الو لندن/الو هواي تو هنوز هم لندني و معشوقه ات هنوز هم دم دمي مزاج است /الو  لندن  چرا رهايت کنم/الو لندن/الو من مدتي‌است که خودم را به تو باخته ام .

 

 

 



ستون شانزدهم


فقط اسم من توش نباشه

 

یکی از همسن عصرهای دل تنگ/که به انتظار تو وبارش باران /چترم را زیر گونه هایم گرفته ام/تکلیف تو وروسری سیاه این همه سال روشن خواهد شد /باور نمی کنی این خط و این هم نشان /باران خواهد بارید حتی اگر پانزدهم مرداد باشد /تو روسریت را مچاله می کنی /شلال موهایت را می دهی به دست باد /ومن چترم را به زنی خواهم سپرد /که در سواره روی خیابان با زنبیل خالی اش /منتظر مردی است /که بوی نان می دهد و....                                                          

این شعری بود که هفته پیش از کتاب (یک دفتر پر از ماه گیسو بریده و....)از آقای غلام رضا بشیری(شاعر و بازیگر 1337-بندر شاپور)انتخاب کرده بودیم و با این شعر قرار بود که خود و خوانده های خود را محک بزنیم (اخر خوانش تئوری زمانی اهمیت خود را پیدا می کند که در راستای برخورد با متن کارار باشد ).در این شعر (یادمان باشد که قرار نیست همانند منتقددان به نقادی،نقادی که کثالت بار است دل خوش کنیم )ما با یک کلید گمراه کننده ای برخورد می کنیم شاعر در این شعر ما را با فریب که ابزار فریب او استفاده از یک لحن کاملا صمیمی و راحت است(زبان سالم یک مسئله است و کلی هم مهم و مفید است  اما گاهی هم نقطه ضعف تلقی می شود)  ،  شعر( بوی باران) دارای محوریت نیست حتی محور گریز هم نیست این شعر تنها حاوی یک سری لحظات خلاقه است که بدون هیچ گونه اگاهی (حتی نا خوداه گاه خلاقی هم در این بین حضور ندارد) در کنار هم و در پی هم نوشته شده اند ،محوریت نداشتنش کاملا مشهود است (خودتان یک بار دیگر شعر را بخوانید ...). اما محور گریز بودن ان چی؟آیا محور گریز است (نه )ما برای محور گریز بودن باید نشانه و گستاخی در  متن (یک نشانه) پیدا کنیم ،که در این شعر از این گونه مسائل و تعارفات ادبی خبری نیست .ما متنی را محور گریز می خوانیم که (بنا بر تئوری هایی که هم شما و هم ما مخاطبان خوانده اید )با یک هدف و گستاخی همراه باشد ودر شق اخر ما را به یک نو گرایی یا اصلا به یک وضعیت جدید که خود قادر به درک و نگاه ان نیستیم دچار کند(وگر نه  اگر قرار بود که هر متنی که در ان اشرافی از شهود نباشد محور گریز یا اثر ادبی باشد فاطیمای سه ساله همسایه یا اصلا همه ما خودمان شاعر یا داستان نویس می شدیم و به روشنگری در جامعه می پر داختیم) به نظر شما در این متن وضعتی جدید با نبودن محوریت خلق شده است(روایت را مد نظر داریم) ؟با چند بار گفتن باران که هوای شعر بارانی نمی شود آقای شاعر .ما در این چند سال گذشته هر چند که شما شاعران و روشنفکران تلاشی برای فهمیدن ما نکرده اید اما خود در مطبوعات ،مجلات و کتابها  با آثاری محور گریز برخورد کرده ایم ،که د ر خوانش اول به دلیل ندانستن و نفهمیدن آن را هرچی به جز شعر قلمداد کرده ایم اما با گذشت زمان و برخورد مکرر با انها حالا دیگر (با اجازه پست مدرن ها ی عزیز)دست چپ و راستمان  را می شناسیم .شناسایی و کشف فقط در دل متن است که پدیدار و شناخته می شود   حالا هرچقدر، هرکه دوست دارد فریاد  اوانگاردی بزند .(برای شناخت شعر محور گریز به بعضی از اشعار سرکار خانم لبلا صادقی (شاعر و داستان نویس) سهیل غافلزاده-کتاب خان واده-نشر افق- (شاعر و مننتقد) رجوع کنید ).در این کتاب ما (در شعر هایی دیگر )با وضعیت هایی مثل طنز رودر رو هستیم ،مثل /کسی پیدا می شود / که یک پای قرضی یه کسی بدهد /آخر این آقا /دلش از دست این ویلچر گرفته است /و یا  شناخت و برخورد با وضعیت های اجتماعی (شعرحصار  طلایی    صفحه 38 )اما در کل در این کتاب همان طور که از اول این ستون اشاره کردیم یک گمراهی وجود دارد و ان نبود هیچ گونه اشنایی و نیستی محور و یا ضد محور یت است .البته باید با در نظر گرفتن سن (مرگ مولف را ما مخاطبین می دانیم و کامل با آن آشناییم ،پس پیش داوری نکن دوست محترم )شاعر ،انتظار داشتن ،از مردی حدودا 51 ساله کسی که هم نسل امروز نیست  کمی دور از انصاف است اما به دلیل اینکه این روزها ما در جامعه ای زندگی میکنیم که خواهان شکستن است نسلی که هنجار و محور گریز است دیگر حال و حوصله خواندن شعر هایی این گونه را نداریم (شرط اول را به یاد آورید –به ارشیو ستون ها مراجعه کنید ) اگر قرار باشد که ما خودمان را با این جور فضا سازی ها و نوشتن ها گول بزنیم خوب نیازی نیست دیگر این چنین نوشت چرا که ما در ادبیات گذشته همانند این فراوان داریم .درست است،حتی در ستون پیش هم به این رسیدیم که با ادبیات هر کس باید با توجه به مولفه های متنی خو او برخورد کنیم اما فراموش نکنیم که شعر یک وضعیت کاملا جامعه شناسانه است(به ارشیون ستون ها رجوع نکن این همان قانون اول ما در این ستون ها است ) و جامعه امروز ما این چنین ادبیاتی را نمی پسندد و نمی خواهد (در کل بابت لحظات ،تنها لحضاتی، خلاقه که در این کتاب ما را از روزمرگی ها راندی سپاس گذاریم اما دوست شاعر آقای بشیری ادبیات تنها یک لحضه نیست ،ادبیات امروز نیاز مبرمی به شهود دارد  )                                           

 

                                    

ستون پانزدهم  


بشتاب اما آهسته


یک لیوان امکان دارد که هر گونه شکلی داشته داشته باشد .بعضی از لیوان ها بیضی شکل بعضی ها استوانه ای و جدیدن  هم در بازار لیوان هایی به انواع اشکال هندسی وجود دارد . یعنی هر لیوان یک قاب و فرم دارد مابقی اشیاء در دنیای ما آدم ها هم به همین منوال است و دارای یک فرم  است.در ادبیات هم ،هر وضعيت ادبی یک فرم خاص به خود یعنی مثل همان لیوان مثال ما دارای یک فرم وشکل است.(مثل غزل ،رباعی که وزن خاص خود را دارد_شد کوچه به کوچه جستجو عاشق او /شد با شب و گریه روبرو عاشق او /پایان حکایتم شنیدن دارد/من عاشق او بودم و او عاشق  او..._ایرج زبردست 1324 شاعر _ مثنوی _که به علت طولانی بودن یا اگر بخواهیم که عاميانه و مطابق مثالمان بگوییم باید بگوییم بزرگ است و به دلیل بزرگ  و طولانی بودنش قادر به زدن  مثالی برای مثنوی   نیستیم _ ،شعر نیمایی ،حجم ،و گفتار ....)در هر گونه ادبی وضعیت  برقراری ارتباط با متن فرق می کند و راه های برخورد ،برخوردی که منجر به لذت و سرخوشی شود و در نهایت نقد در  فرم (به محتوا کاری نداریم چرا که به ما ربطی ندارد ) فرق می کند . و از طرفی دیگر برای نقد  یک شعر همانطور که قبلا هم گفته ایم باید با توجه به فرم و وضعيت های متنی  با آن رو در رو شویم ؛مثلا با مولفه ها و شناخت شعر نصرت رحمانی ما قادر به برقراری ارتباط با شعر یدالله رویایی (شاعر )  نخواهیم بود (جناب تنگستانی  برو سر اصل مطلب حواشی چرا ؟) در این ستون علاوه بر اینکه ما خبر شماره جدید ماهنامه عروسک سخنگو را خواهیم نوشت (عروسک سخنگو شماره 210 /سردبیر و مدیر مسوول زری نعیمی /ماهنامه ادبیات کودک برای کودکان سه تا صد سال)به نقد کتاب (یک دفتر پر از ماه گیسو بریده و ...) سروده آقای غلام رضا بشیری _چاپ فرهنگ ایلیا _هفتاد و پنج صفحه 1387 _که به تازگی روانه بازار کتاب شده است (در مورد نمایشگاه هم که همه رسانه چه تصویری و چه نشریات کاملا خبر رسانی کرده‌اند و ما در این ستون دیگر به آن کاری نداریم چرا که .....)خواهیم پرداخت .یکی از شعر های این مجموعه را به نام (بوی باران )مثال می‌زنیم و بعد به آن خواهیم پرداخت .یکی از همین عصر های دلتنگ /که به انتظار تو و بارش باران /چترم را زیر گونه هایم گرفته ام /تکلیف تو و روسری سیاه این همه سال روشن خواهد شد /باور نمی کنی /این خط،این هم نشان /باران خواهد بارید /حتی اگر پانزدهم مرداد باشد /تو روسریت را مچاله می کنی /شلال موهایت را می دهی به دست باد /و من /چترم را به زنی خواهم سپرد /که در سواره  رو خیابان با زنبیل خالی اش منتظر مردی است /که بوی نان می دهد و..../اول از همه خدمت تمام شوالیه های عزیز عرض کنیم که همانطور که در چند ستون پیش گفتیم ما از چیزهایی که در چند دهه اخیر به عنوان نقد به خورد ما داده اید که بیشتر از اینکه به دانایی و ارتباط بیشتر ما کمک کند به شعور ما آب دهنی بزرگ پرتاب کرده است بیزاریم و قرار است که هر کس ناقد متن خوانده شده خود باشد یعنی قدرت تاویل خود را تقویت کنیم (به دلیل اینکه در ادبیات کلاسیک این مولفه یعنی تاویل وجود نداشته است ذهن  ما در این زمینه کمی ضعیف و ناتوان است _مخاطبین ادبیات معاصر _)پس به نقد از نوع خود و یا اگر بخواهیم دوستی خود را به رخ شاعران و نویسندگان عزیز کشیده باشیم باید عرض کنیم که پیرو نقدی از گونه مدرن خواهیم بود؛ نقدی که به ما اجازه فکر و جولان مخاطب بودن را  ارزانی دهد یعنی ما را در متن شریک کند نه اینکه تنها به ما یک مارک مصرف کنندگی بچسباند .در این شعر ما با یک روایت رو در رو هستیم که با یک بار خوانش به این نکته دست خواهیم یافت .در این شعر همانند مابقی شعر هایی که در این چند سال گذشته خوانش کرده ایم در کنار علاقه ای که مولف به آوانگارد(پیش رو )بودن دارد اما نگاه کاملا سنتی است (باور کنید بار ها برایم این سوال پیش امده  که چرا همیشه  باید لیلا خوب و پاک و بی عیب و جفا کار باشد؟ چرا لیلا (همان معشوق )آدمی چاقو کش و زشت نیست؟ چرا بازی همیشه همان بازی تکراری موش و گربه است /.حتی اگر پانزدهم مرداد باشد / این رمز کلید یا برگ سبز ورود مخاطب به اثر است چرا که رمز گردانی باعث کنکاش و تاویل می‌شود       
                      

                                                      ادامه دارد ...

          

+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |



ستون چهاردهم

دست باد به قامت کدام ستاره رسید؟

 

سلام:
 این
مطالب  بعد از مرگ سید رضا سید حسینی در اردیبهشت هزارو سیصد هشتادو هشت نوشته می شود (نویسینده ،مترجم و پژوهشگر).در دوران دبیرستان بود که به پیشنهاد دوستی برای شناخت  مکاتب ادبی  با رضا سید حسینی آشنا شدم و بعد از مدتی دوباره برای درک و ارتباط بهتر با ناظم حکمت(شاعر ترک) با ترجمه آقای حسنی .برخوردی داشتم .از ان  زمان هر وقت که کسی در مورد مکاتب ادبی سئولی داشت این آقا اولین کسی بود با صمیم قلب معرفی میکردم .  رضا سید حسینی  مکاتب ادبی اش همیشه در ادبیات ایران جای دارد .این ستون به احترام ایشان به هیچ ادبیاتی نخواهد پرداخت ،چرا که او ادبیاتی از نوع خود بود . روحش شاد و ادبیاتش ماندگار خواهد بود

 


 ستون سیزدهم

 

ادمی در عالم خاکی نمی اید به دست :البته او میگفت

 

تو این ستون قراره به چیزی بپردازیم یا بهتره بگیم که قراره به خوانشی از یک کتاب دست بزنیم (اخه قرار نیست که تو هر ستون فقط ما حرف بزنیم ،از همان اول قرارمان بر این بود که خود بینی و خودخواهی را کنا ربگذاریم )کتابی که خیلی ساده به پست مدرن (وضعیتی که از دور خود را یک قول به ما نشان داده بود(و یا به ما نشان داده بودندش) ،در حالی که وقتی به ان نزدیک باشیم شاید به مهربانی او در اطرافمان کسی نباشد ،او برای لذتی هرچه بهتر پا به دنیای هنر نهاده است)ما تا به حال به ان پرداخته ایم که چرا با ادبیات معاصر ایران قادر به برقراری رابطه ای نیستیم و مقداری شاعر (از نوع پست مدرن )را مقصر دانستیم که درست و جدی به ادبیات (وضعیتی به این مهمی )نپرداخته است وبه نسبت کمی هم خود مقصر بودیم که انتظارمان نسبت به ادبیات هنوز همان چند وزن عروضی است ،اما چیزی که از ابتدا تا به حال از آن قافل مانده بودیم تعریف و به یک نقطه مشترک رسیده پیرامون (پست مدرن ) است . در 1960 هنر مدرنیست کم کم تاثیر خود را از دست داد و خود نیز به سمت تبدیل شد خیلی ها بر این اعتقاد دارند که اصطلاح (پست مدرن)توسط هنر مند بریتانیایی _جان واتکینزچپمن_ اولین بار بکار برده شده است (در همین چند سطر پیش گفتیم وضعیت اما در این جا در کتاب (درآمدی بر پست مدرنیسم و ادبیات در صفحه نخست آن را اططلاح  معرفی کرده است ،وقتی که ما از اینکه واقعا وضعیت نبوده است اطلاع نداریم آیا قادر به بر قراری ارتباط به صورت مطلوب با یک اثر پست مدرن خواهیم بود )

اما در همان سال 1960 بود که چارلز جنگز در کتاب جریان ساز (زبان معماری پست مدرن )ان را بر سر زبان ها انداخت مهمترین نظریه پست مدرن اشاره به روایت ،ابر روایت و فراروایت دارد .

روایت پیوستگی اتفلق ها در بستر زمان است (مثلا داستان شنگول و منگول و حبه انگور که از کودکی با ما همراه بوده است )و به روایت هایی که خود باعث رمز گردانی وقایع دیگری میشوند ابر روایت (یعنی منطقی،که از بیرون بر روایت ها تحمیل میشود ).

لیوتار در مقاله ای به نام ((پاسخ به این سوال :پست مدرن چیست ؟میگوید :

شاید وضعیت پست مدرن آن چیزی باشد که در وضعیت مدرن نمایش ناپذیر را در خود نمایاندن مطرح میکند ،(همین چند دقیقه پیش پست مدرن اصطلاح معرفی شد مگر نه ؟ حتما در اخر یا مولف این کتاب اقای دکتر امیر علی نجومیان و یا یکی از بزرگان اندیشه و فلسفه که در این کتاب فاکتوری از سخنان انها گرفته شده است ما را به نتیجه ای واحد خواهد رساند !!)ان چیزی که از خود ،ارامش اشکال خوب را {سلب میکند }ان هم رایی در سلیقه را از خود دریغ میکند که حس نوستالوژی جمعی برای به دست نیامدنی را ممکن میسازد ،وضعیت پست مدرن چیزی است که به دنبال نمایاندن های نو است ،نه برای اینکه از انها لذت ببرد بلکه برای اینکه حس قوی تری از نمایش ناپذیر را ایجاد کند .یک هنر مند یا نویسنده پست مدرن در مقام یک فیلسوف است متنی که مینویسد اثری که پدید می اورد در اصل بر پایه اصول از پیش تعیین شده ای نیست (پس چطور این روزها ما با غزل هایی از نوع پست مدرن برخورد میکنیم ،مگر غزل دارای وزن های عروزی از پیش تعیین شده و یا همین که میگوییم (غزل )ظرفی مشخص برای او نیست ؟)و نمیتوتند با کاربرد تقسیم بندی های متعارف متن یا اثر بر اساس سنجش مشخصی داوری کرد . این قوانین و تقسیم بندی ها آن چیز هایی هستند که اثر هنری خود به دنبال انهاست ،بنا بر این هنرمند ونویسنده بدون قوانین کار میکند تا بتواند قوانینی را که در اینده به کار بسته خواهد شد نظام بندی کند (صفحه بیست و شش کتاب مذکور ). خوب مگر ما هم در چندین ستون پیش نگفتیم جامعه و نثل امروز جامعه مشتاق یک بی قانونی است که خود یک قانونی  را رقم میزند .(همان چیزی که دوستان نویسنده و شاعر پست مدرن ما میگوینند ،اری این درست است جامعه در این چنین امیالی به سر میبرد اما به شرطی که اثر به معنی اثر چبزی که در بالا ذکر کردیم پدید بیاید .)متن پست مدرن به گذشته نگاه دارد در اکثر موارد نویسنده پست مدرن ساختار ها ،عادت ها و رسوم گذشته را به هجو میگیرد (شاید باور نکنید اما از اشعار شاعران ایرانی چیزی منطبق با این سخن ندارم که مثال بزنم برای همین شما را به خوانش مثالی تز خود کتاب دعوت میکنم{درامدی بر پست مدرنیسم در ادبیات ،امیر علی نجومیان ،نشر رسش،صفحه سی و شش )اما در میان ما مردم کوچه و بازار مثال های زیادی یافت می شود مانند اربابی که جای خود را به کارگر خود میدهد یعنی ما اربابی داریم که در در وضعیت اربابی به کارگری مشغول است و زمین شخم میزند و کارگری که در زیر الاچیق به خوردن نوشیدنی مشغول است .در ادبیات پست مدرن خواننده وضعیتی محوری دارد (سلام )یکی مهمترین ویژگی های ادبی وضعیت پست مدرن نقش محوری خواننده است مثلا خواننده ادبیات پست مدرن در غرب اجازه دارد که ورودی خود را در متن خود انتخاب کند (بدون در نظر گرفتن عام و خاص بودنش )چند سال پیش یکی از نزدیکانم مجموعه شعری به زبان انگلیسی نشانم داد که این  کتاب صد صفحه ای ،صحافی و شماره صفحه نداشت یعنی شما از هر جا که شروع به خواندن میکردی همان جا ابتدا ی کتاب بود بدون اینکه در فرم و ساختار شعر مشکلی ایجاد شود .در ادبیات پست مدرن مخاطب دارای دیالوگ و شخصیتی بینامتی است در حالی که تابه حال (اگر قرار باشد که انصاف به خرج داده باشیم )نیمی  از اثاری که شاعران پست مدرن وطنی به ما عرضه کرده اند به هیچ وجع جایی برای من مخاطب در ان یافت نمیشود .



ستون دوازدهم

به نظر شما قاصدک از چه چیزی خبر دارد

 

این ستون در سال جدید اولین شماره اش است ،از اولین لحظه ای که سال تحویل شد در این فکر بودم که آیا ادبیات هم (آدم های ادبی را مد نظر ندارم )تحویل و آمدن بهار را درک خواهد کرد ؟ یعنی سال هشتادو  هشت برای ادبیات (متن را می‌گویم )اهميتی دارد ؟در سمتی دیگر دوستان ادبیاتی ما در سال جدید چه بازی یا دعوای جدیدی دورو بر متن خود(حاشیه ای نو )به برپا خواهند کرد .(قابل توجه دوستانی که در سال جدید مخاطب این ستو ن شدند. قابل ذکر که ما (مخاطبین عام )این ستون را برای روشنی و درک بهتر خود از مولفه های ادبیات معاصر می نویسیم و می خوانیم . ما خودمان حاشیه هستیم (چرا که دوستان شاعر ونویسندگان پست مدرن ما را جزء حواشی متن خود می دانند درحالی که یک اثر برای من مخاطب نوشته می شود یعنی من (مخاطب چه خاص و چه عام )در مرکز اثر قرار دارم ) یعنی در گیر حواشی و دعواهای زرگری روشنفکران به ظاهر اجتماعی ادبیات معاصر ایران نخواهیم شد ما به متن خواهیم پرداخت (البته گاهی هم بازی گوشی هایی داریم ).این ستون را کاملا به معرفی یک ماهنامه اختصاص خواهیم داد ،ماهنامه ای که بیست سال از چاپ اولین شماره اش می گذرد اما براي خیلی از ما گمنام مانده ،ماهنامه ای که اگر چند روز پیش دوستی به من معرفی اش نمی کرد شاید هنوز هم برای من و مخاطبان این ستون  گمنام می ماند.(البته شاید این گمنامی اش باعث شده که بیست سال تداوم پیدا کند و به حاشیه کشیده نشود ،ولی نه، به گمانم بیشتر تداومش به خاطر سردبیر با کفایتش باشد (به جان شما با سر دبیر نسبتی ندارم حتی از نزدیک او را هم تا به حال ندیده ام )آخر  بیست سال کم نیست ولی چرا این قدر غریبه ؟ این ماهنامه به اسم (عروسک سخنگو)هر ماه راهی بازار  می شود.

بنا به گزارش صفحه نخست تنها ماهنامه مستقل ادبیات مدرن کودکان ایران است ،عروسک سخنگو کلمه ای است برای بچه های سه تا صد ساله ،عروسک سخنگو مجموعه ای است از نقاشی ،شعر ، داستان ،ترجمه،و...از بچه ها و برای بچه ها .عروسک سخنگو ماهنامه ای است هنری ادبی و فرهنگی .(این سخنان و ادعا ها در صفحه نخست این ماهنامه درج شده است  .گمان نمی کنم که مدعی بودن این سخنان کار راحتی باشد، چه برسد به اینکه سرکار خانم زری نعیمی(سر دبیر ،صاحب امتیاز و مدیر مسوول )بیست سال است که به این مهم مشغول است ،مهم از این بابت که ادبیات (همان طور که در ستون های پیشین اشاره و همگی به توافق رسیدیم یک وضعیت کاملا اجتماعی و مهم در خلق فرهنگ هر ملتی‌است) وضعیتی مهم و موثری است، مخصوصا ادبیات کودک چرا که این کودکان فردا پیش برنده جامعه و کشور هستند ،اینکه در شناسایی ماهنامه از جمله( ادبیات مدرن کودکان )  استفاده می شود همان فرهنگ سازی ای است که ما مخاطبین (به قول روشنفکران پست مدرن )عام تشنه آن هستیم ،مدرن به ادبیات نگاه کردن برای کودک که هنوز دچار تعاریف خسته کننده کلاسیک نشده است نگاهی درست و به جاست ،کودکان امروز ما کودکان دنیای الکترونیک هستند. گمان  نمی‌کنم که کودکان امروز را ما بتوانیم سر کلاس سی نفر (البته زمانی که ما درس می‌خواندیم کلاس‌ها 60 نفره بود) مجبور به این کنیم که همگی یک شعر را یک معنی واحد کنند ،کودکان امروز کلی جسور و هنجار شکن اند. آنها با کامپیوتر بزرگ می شوند نه با توپ های هفت سنگ، آنها درک جدید و دید تازه ای از دنیا دارند (شما برای اطمینان به این حرف کافیست که آزمایش کنید، برای این آزمایش شما تنها به یک کودک نیاز دارید و کمی انصاف).دوستان روشنفکر و نویسنده، ادبیات کودک ،ادبیاتی بسیار مهم است ،این جمله را از کتاب ها و مطالب شما من عامی ،منی که درگیر روزمرگی هستم یاد گرفته ام. اما آیا تا به حال شما به اندازه بزرگی حرفتان   به حرف خودتان اهمیت که نه کمی فکر کرده اید ؟تاویل هنجار شکنی ،محور گریزی  هرچیزی را که شما تنها ادعای آن را دارید  من در این ماهنامه از کودکانی کم سن  وسال خوانده ام ،این نوشته ها نگاه ولازمه اجتماع اکنون ایران ماست که کودکان ایرانی دارند با آنها رشد می کنند. مطمئن باشید شاید روزی همین کودکان امروز تمام آثار شما را بسوزانند چرا که شما شعارمي‌دهيد و جفا می کنید (یه هیچیه بود که هیچی نبود ،اما دوست نداشت که هیچی نباشه دوست داشت یه هیچیه باشه که هیچی باشه نه اینکه یه هیچه باشه که هیچی نباشه ....(پایان  یه خروس .صفحه چهل و دو شماره آخر ماهنامه ) .هم ما و هم کودکان ما خواهان ساختار شکنی و تازگی در زبان و ادبیات هستم چرا که لازمه جامعه و دنیای کنونی است اما به شرطی که شرایط مساعدی در متن بر قرار باشد تا من مخاطب قادر به بر قراری رابطه با آن باشم . به هر حال امید وارم  که عروسک سخنگو همچنان به تداوم در کار و فرهنگ سازی برای جامعه مشغول و پایدار باشد.سرکار خانم نعیمی من یک کودک چند ساله ام که از این به بعد مخاطب ماهنامه شما خواهم بود و تو را حتما خاله زری صدا خواهم کرد (بچه که بودم هر وقت که از بزرگتری خوشم می‌آمد یا از کار های او خوشحال و خوشایند می‌شدم او را خاله و یا عمو صدا می کردم ).

+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |


ستون یازدهم

آقای شاپور اجازه دارم با پا کن  یک چیزی،از افکار شما  برای

خودم از پاک کنم ؟                                                  

روزانه در برخورد های اجتماعی با خیلی از وضعیت ها گریبان گیر هستیم. که یکی از این وضعیتها طنز است .در بین اهالی فن  (اهالی ادبیات را میگویم )طنز به گونه های مختلف تفسیم میشود ،مثل طنز اجتماعی ،سیاه،سیاسی(این را فراموش کنید )اخلاقی و...،که یکی از خواست های این گونه نقد است  بر موضوع پرداخته شده.اما ما مردم کوچه بازار (که حتما مخاطبان این گونه و مابقی گونه های ادبی هستیم)تنها یک وجع یا دو وجع از این وضعیت(طنز )رو در رو هستیم (چرا که ما از فنون و وضعیت های بینا متنی اگاهی نداریم ،نه اینکه نباید بدانیم بلکه این ندانستن لطفی است که دوستان روشنفکر در حق ما کرده اند و آن عدم روشنگریست).یک بعد خنده ای که بر لب ما نقش میبندد ونهایتاباعث رفع خستگی کار روزانه ما میشود(مثل:یه نفر از پیش یه گاو رد شد /اقای گاو گفت ماااااااااااااا     /اون نفر برگشت وگفت ما بیشتر) و بعد دوم برداشتهایی که باعث خنده ،اما نه خنده ای از نوع اول بلکه کلی عمیق تر میباشد .خنده اول به دلیلی مورد توجه من وشاید شما نیست که تنها هدف گوینده همین خنده دار بودنش بوده است ونه چیزی بیشتر،اما  نوع دوم اهمیتی به سزا دارد چرا که گوینده نیتش علاوه بر خنداندن ما نقدی بوده است بر یک وضعیتی خاص.(مثل همین ستون هایی که سرکار خانم پیاز داغ  روزانه در همین روزنامه مینویسد ،نه اینکه این خانم پیاز داغ توپ طنز بنویسد نه به خاطر اینکه دم دست تر بود)اما در این ستون ما نیت به پرداختن به طنز نداریم ،بلکه به وضعیتی که از این گونه ادبی(طنز)زاه شده است به نام کاریکلماتور.کاریکلماتور علاوه  بردر بر داشتن همه وضعیت های طنز تنه ای هم به ادبیات شعری نیز میزند (بعضی وقتها حتما برای خود شما هم رخ داده که با بیان چیزی به یاد کسی بیفتید و این به یاد افتادن انقدر عمیق است که نه تنها یک بار بلکه هر بار که ان جمله یا ان وضعت برای شما رخ میدهد به یاد سوم شخصی که از ان حرف زدیم می افتید. هر بار هم که کاریکلماتور را به زبان میاورم بی اختار به یاد پرویز شاپور می افتم – هر درخت پیری صندلی جوانی میتواند باشد- با  کالیکلماتور و پرویز شاپور از دوران دبیرستان که به خواندن اشعار بانو فرخزاد مشغول بودم اشنا شدم .زنده یاد پرویز شاپور متولد5/اسفند/1320 .لیسانس اقتصاد و کارمند وزارت دارایی بود.(اما چرا با خواندن اشعار بانو فرخزاد با پرویز شاپور اشناشدم) 1339 با نوه خاله مادرش به نام فروغ فرخزاد ازدواج کرد که حاصل ابن زدواج جدا ازشعر و کاریکلماتور پسری به نام کامیار است –قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست -)کاریکلماتور جدا از شاعرانگی (یعنی لحضه ای که مخاطب چه عام و چه خاص به یک سر خوشی میرسد )خواهان داشتن یک تفکر اندیشمندانه ای در خود است.کاریکلماتور(تا انجا که من مطلع هستم البته ببخشید که بدون اجازه شاعران و روشنفکران من عام کسب اطلاع کردام)در مجله خوشه توسط اقای احمد شاملو(شاعر ،منتقد و مترجم معاصر )به این اسم(کاریکلماتور)معرفی و شناخته شد (21/خرداد/1346 –خوشه) و بعد از ان به یک  گونه ی ادبی خاص در جامعه شناخته شد.تا اینجا که ما در این ستون به آن می پردازیم.(اجازه بدهیت قبل از اینکه بیشتر به کاریکلماتور بپردازیم چند تا کاریکلماتور را با هم بخوانبم تا کاملا برای همه (حتی خیلی از شاعران و متفکران پست مدرن )جنس و وضعیت ان روشن شود /نانوا هم جوش شیرین را میزند ،بیچاره فرهاد//اگر دیدی معمار خشت اولی  را کج نهاد بدان که عاشق ثریا شده است//راننده با زبان بوق تکلم میکند //خواننده ناشی البوم عکس پر میکند//وقتی که سیل بیاید ،از چترم به عنوان قایق استفاده میکنم//(این کاریکلماتور ها نوشته اقای مهدی فرج الهی است ،جدا از زنده یاد شاپور خیلی از ادمهای امروزی هم به این گونه ادبیات می پردازند).همان طور که از اسمش مشخص است کاریکلماتور متشکل از کاریکاتور وکلمه است ،وضعیت شاعرانگی(سرخوشی ) در کلمه نهفته است وخنده ای که روی لب یا درذهن ما نقش میبندد در  کاریکاتور پنهان است .در کاریکلماتور ،لودگی یا طنز وارگی کاریکاتور کشیدنی نیست بلکه اندیشیدنیست .در کاریکلماتور ،کاریکلماتوریست(این اصطلاح را تا به حال نشنیده ام ،اگر به جا نیست یا اشتباه به کسانی که به این گونه ادبی میپردازند اطلاق کرده ام ،این اشتباه را بر ذهنیت پست مدرن و ایست پسند بعضی از دوستان شاعر و پست مدرنی بگذارید که این ستون برای برسی و ثابت کردن عدم دوگانگی مخاطب (عام و خاص) نوشته میشود .)به کشیدن اشکال برای رساندن پیام از طریق مجرای ارتباطی به گیرنده (مخاطب )نمیپردازد(در چند ستون پیش به فرمول زبانی آقای یاکوپسن ،فرسنده و گیرنده و در بین انها رمزگان ، مجرای ارتباطی،موضوع و پیام پر داختیم ،به ارشیو ستون مراجعه کنید لطفا)بلکه به ترسیم افکار دراندیشه مخاطب مشغول است -.شب را با چراغ قوه خط خطی کردم –در این گونه ادبی ما در کنار جدیت در فکر با ظنز هم مواجه ایم  البته نه ان نوعی از طنز که تنها برای خنداندن باشد  بلکه (در چند مثال بالا به گمانم برای همه مشهود شد)علاوه بر خنداندن تلاش بر اندیشیدن ما هم دارد و گاه  نقدی هم میزند..کاریکلماتور نهایتا در یک خط خلاصه میشود (البته با توجه بر این که ما اکثرا یک خطی دیده ایم ،شاید کاریکلماتور های چند خطی هم روزی نوشته شود)  و اما در این یک خط تلاش بر فهماندن چیز جدیدی یا نقد زدن (نفس طنز )بر وضعیتی را دارد ،یعنی با فضایی اندک نیت بزرگی را در خود میپروراند .-یک نفر برای خوش خانه خرید برای قفسش پرنده//یه پرنده که تو بانک مسکن سرمایه گذاری کرده بود ،یه قفس برنده شد//سه نقطه ... قاتل حرف های نگفته ما بود//(برای اینکه سر زبان ها بیفتم در گیومه زندگی میکنم )//من کلمه ای را دیدیم که بین نت ها سر گرم اواز شدن بود//( اقای علیرضا لبش ،شاعر و کاریکلماتوریست)شاید بهتر باشد که چند نمونه کاریکلماتورهم از از پرویز شاپور بخوانیم تا...               


 

ستون دهم

 

او از اغاز فصل اگاه بود                                        

بيست و چهارم بهمن ساعت چهار بود كه مثل تمام دوست داران بانو فرخزاد خودم را به ظهيرالدوله رساندم و از همان ورود شعر ايمان بياوريم به آغاز فصلي سرد با صداي فروغ در ذهنم مرور مي‌شد. با اشعار فروغ فرخ زاد از دوران دبيرستان آشنا بودم وكلي از روزهاي زندگي ام را با او و اشعارش سپري كرده‌ام ،در حيات جدا از نگاه كرد به قيافه هاي عجيب و غريب بعضي از شاعران و نويسندگان عزيز چيزي كل ذهنم را به خود مشغول كرد و تا چند ساعتي كه آنجا بودم يعني تا زماني كه به زور از ظهيروالدوله بيرونمان كنند (به گفته حاضران اداره ارشاد تا ساعت سه بعد از ظهر بیشتر اجازه نداده بود که دوست داران بانو فروغ فرخ زاد بر سر قبر این شاعر مراسمی داشته باشد

-دوست عزیزاداره ارشاد برای سال بعد به وقت اداری و زمانی که ما برای درامد روزانه مجبوریم که انرژِی انسانی مان را بفروشیم مد نظر داشته باشید -) حول ذهنم قلقلکم میداد ،و آن این بود که چرا اشعار بانو فرخزاد بعد از گذشت چندين سال (از دوران دبيرستان تا به حال )در ذهنم مانده است ،اما اشعار دوستان شاعري كه در زمان حال مشغول به بست و گسترش و نوشتن هستن اين قابليت را ندارند .اين مشكل از شعر فروغ است كه داراي مولفه هاي سنتيست و من عام به دلیل سنتی بودن فکرم و خواهان ادبیات سنتی (به خاطر پیشینه ادبی کشور مان)  قادر به بر قراري با ان هستم و در حافظه من جا باز كرده است يا نه همان طور كه در ستون هاي قبل خرده گرفتيم مشكل ازدوستان پست مدرن ماست .در اين ستون با اشاره به شعر( ايمان بياوريم به اغاز فصلي سرد) به اين مسئله به بهانه سالگرد تولد اين شاعر ميپردازيم .در اين شعر (كه هم آن را من درذهن  دارم هم تعداد زيادي از شما)با اولين چيزي كه با ان رو در رو ميشويم نگاه از جنس ،جنسيت شاعر يعني زنانگي(مدتي پيش با مطلبي رودر رو شدم كه آن مطلب توسط يكي از همين دوستان پست مدرن نوشته شده بود ،اين خانم مذكور در اين مقاله به نوعي  نوشتار، زنانه اشاره كرده بود،در اين مقاله اين خانم روشنفكرمستقيما به زبانيت زنانه تكيه داشت ،ما در اين جا به ذهنيت زنانه توجه داريم چرا ان خانم خودش هم نيز دچار يك سوء تفاهم شده بود و احتمالا در ان مقاله از ابراز زبانيت زنانه قصد ونيت شوخي با من و تمام خوانندگان آن مقاله را داشته است ) آن ميباشد /و اين منم /زني تنها / ما را با صداقت و يك واقع بيني ما به راحتی وارد شعر ميكند.با يك سري از المان ها ما را به پيش ميبرد /امروز روز  اول ديماست /و من راز فصل ها را ميدانم /.به ارامي ما را پيش ميبرد تا جايي كه تاب و توان نگهداري ما را پيش تر از اين  در واقعيات و تصورات واقعي اجتماعي ندارد يعني نيت بر اين دارد كه ما را ،از روزمرگي هاي اجتماعي به بعد ديگري از اجتماع وارد كند ،خواست فروغ فرخزاد همزاد پنداري با اجتماع است ،نه اينكه ما همانند هميشه باشيم ،فروغ ميخواهد كه ما را از در ديگري به سرخوشي و لذت برساند ،(شايد به همين دليل بود كه ازهزاران زني كه هم زمان با او مينوشتند او تا به امروز فروغ باقي مانده است )/سلام /سلام/و من به جفت گيري گلها مي انديشم/در استانه فصلي سرد /درمحفل عزاي اينه ها/.با سلام، دري به غير از درهايي كه ما تا كنون با ان وارد هر جايي يا چيزي شده ايم ،براي ما باز ميكند .او ما را با فروغ فرخزاد اشنا ميكند و باعث ميشود كه ما با دنيايي فرخ زادي به دنيا بينديشيم/ ايي يار اي يگانه ترين يار/چه ابرهاي سياهي در انتظار روز مهماني خورشيدند/انگار در مسيري از تجسم پرواز بود كه يكروز  آن پرنده نمايان شد/.فروغ به رهايي هرچه سريتر نياز دارد تا كاملا از دنياي مادي و زميني رهايي پيدا كند /من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم/من است وميدانم /كه از تمامي اوهام سرخ يك شقايق وحشي/جز چند قطره خون /چيزي به جا نخواهد ماند/.فروغ رها ميشود و از اين به بعد كاملا خود را به تمامي تمام و كمال به عرضه مي گذارد و به گذشته خود پشت پا ميزند و تمام خود روز مره و اجتماعي را به نقد مي گذارد/من اين جزيره سرگردان را /از انقلاب اقيانوس /و ازانفجار كوه گذر داده ام /./من از جهانبي تفاوتي فكرها و حرفها و صدا ها مي ايم /واين جهان به لانه ي ماران مانند است .(بزاريد يه اعترافي كنم ،تا اينجامن خودم حالم از اين جور نقدكردن بد شد ،چرا كه تا به حال تمام نقد هايي كه در مورد شعر هر شاعري خوانده يا شنيده ام به همين ترتيب خسته كننده و كسل كننده وخواب اور بوده است ،بيشتر از اينكه به متن و يا اينكه  تاويل در متن را در نقد خود مد نظر داشته باشند به مسائلي كه ما خودمان با خوانش به ان خواهيم رسيد ،ما از نقدي   كه در مورد شعري نوشته ميشود به چيزهايي كه خود ماتن به دليل نداشتن اگاهي دست رسي به ان نخواهيم داشت نياز داريم ،به خدا از اسن جور نقد ها علاوه بر خسته شدن بيزار ام نه تنها من بلكه  شايد دوستان روشن فكر و شاعري كه ما را از خود نميد دانند،ما هم مثل شما به تحول در متن و نقد بينا متني نيلزمنديم ./منتقدين عزيز هم اكنون نيازمند ياري سبزتان هستيم /خودتان خسته نشديت از اينكه در يك صفحه نقد، نصف بيشتر ان را از فاكتور اوردن از خود اثر سياه كرده ايد ؟شما كه علم و اگاهي از  مسائل و تئوري هاي  ادبي را داريد چرا اين گونه كاغذ سياه ميكنيد يعني همان مسايل بينا متني و تاويلي را كه در نقد شفاهي به خورد خلق الله ميدهيد در نقد های مکتوب و ماندگار (چاپ شده) خود عرضه نمی کنید .دوستان عزیز به خدا وندگار عالمیان جدا از این نقد هایی که تا کنون تنها و تنها فقط سیاه کردن کاغذ بوده است ،میتوتان داشت .مگر ادبیات جهان را شما نخوانده اید؟... )و اما تنها نقدی و تنها چیزی که در مورد سئوال خود (و شاید شما) میتوتان گفت  فروغ بودن اوست که تا به حالا  فروغ باقی مانده است .                                                             


ستون نهم


دل میرود ز دستم ،صاحب دلان خدا را                                  



  در ستون پیش به منتقد پرداختیم و به مجموعه شعری از دوست شاعری(بعضی از ما- مهدیمرادی)، مجموعه ای که از آن دسته از کتابهایی بود، که برای بیماران ارتروزی بسیار مناسب است(از لحاض حجمی میگویم و گرنه به شعر سالم و جایگاه شعری این شاعر در ادبیاتش به اختصار پرداخته ام).و بعد از آن به کتاب فروشی در شاهین شهر که از امکان جامعه امروز برای ایجاد اگاهی مشتریان خود از روند چاپ و پخش کتابهای تازه، و در نهایت فروش بهتر خود از پیامک (اس ام اس)استفاده می کرد.در ستون این هفته هم به نگاه و حق منتقد خواهیم پرداخت اما نه حول اشعار دوستان شاعر بلکه با محوریت شعری به نام شعر انقلاب . در این ستون ما خود منتقد خواهیم بود نه از دید تکنیک هاو نظریه های ادبی بلکه از دیدی کاملا جامعه شناسی(قانون  اول _به ستون های قبل مراجعه کنید).در هر جنگ و انقلابی اولین چیزی که شکل یا نابود میشود ادبیات است ،در جنگ (هر کشور و هر حکومتی با هر ایدئولوژی) ادبیاتی به نام ادبیات مقاومت ،ادبیات چریکی و یا حماسی متولد میشود .با هر انقلابی هم ادبیاتی نابود و یا ادبیاتی شکل ویا گسترش میابد (که یه امر کاملا عادی و ثابت شده ای است ).انقلابی هم که در کشور ما شکل گرفت جدا از این اصل نیست ،با عوض شدن ایدئولوژی در راس حکومت یک سری المان ها و الفاض وتفکراتی پدید  امد که با توجه به تفکرات حکومت جدبد بود که نیاز به یک ادبیاتی جدیدی داشت (و بعد از ان جنگی ،که در این ستون ما به انقلاب خواهیم پرداخت )،یک ذهنیتی جایگذین یک تفکری شده بود که این برای ما در این ستون اهمیت دارد ،در کنار این انقلاب سیاسی یک انقلاب فرهنگی هم نیاز بود که از خود یک جفرافیایی داشته باشد (وقتی که بچه بودم هر وقت با سجاد و فرهاد تفنگ بازی میکردیم هر وقت که مقر دشمن را آن یکی فتح میکرد به خاطر اینکه تصرف خود را به رخ بکشد و سلطه خود را علنی به اعضای خانواده علام کند شروع به چیدن و ارایش جدیدی از ان مقر میکرد ،در کشوری که حکومتی جایگزین حکومت قبلی میشود به خاطر اینکه روئسای حکومت دوران کودکی خود را نیز پشت سر گذاشته اند و علاوه بر تجربیات صد درصد تحصیلاتی هم دارند این تعغیرات اساسی تر و بنیادی تر درروند اداره کشور و فرهنگ ان مرزو بوم ایجا خواهدد شود) .جغرافیایی بنا میل وخواست حکومت جدید ،این کار را شاعران و نویسندگان این حزب بر عهده خواهند داشت ،(به خاطر اینکه هر چیزی الفبا و نوشتاری از نوع فکر خود را میطلبد )در کشور ایران هم همچین اتفاقی (انقلاب) افتاده بود که در نتیجه اینچنین ادبیاتی را میطلبید.ما به اینکه چطور و به دست چه کسانی این انقلاب (در وضعیت ادبی وفرهنگی)اتفاق افتاد کاری نداریم چرا که قرارمان به تاریخ نگاری در مورد این موضوع نیست و در نهایت هم به خاطر دل خوشی افرادی از چند نفری اسم برده باشیم ،ما به اینکه بعد از گذشت  سی سال ایا اینچنین ادبیاتی(ادبیات انقلابی و از نوع اسلامی) متولده شده و اگر که متولد شده آیا موفق عمل کرده یا نه؟ خواهیم پرداخت .خوب در موردقسمت اول پرسش باید گفت، خوب ،بنا به توضیعاتی که در چند سطر قبل گفتیم این چنین ادبیاتی خود به خود به وجود خواهد امد ،ولی بخش دوم این پرسش است که برای ما دارای اهمیتی بیشتریست .وقتی بعد از گذشت سی سال که از عمر این گونه ادبیات میگذرد هنگامی  که به حوزه حافظه ادبی خود رجوع میکنیم و می بینیم که کمترین انتظارمان از حافظه خود  (حفظ بودن حده اقل یک شعر (شعری که با معیارهای درست به جای با توجه به جدی بودن این وضعیت باشد ،شعری هم پای نظریه ها وسیاست های حزب جمهوری اسلامی سی سال از عمر استواری فرم و محتوی آن گذشته باشد ))براورده نمیشود به ناچار مجبوریم که روند ادبی سی ساله این گونه ی ادبی را زیر یک علامت سئوال بزرگ ببریم.چرا،مگر مسئولین اجرایی فرهنگ حکومت هزینه های کمی را بابت استقرار و پایداری این گونه ی،ادبی صرف میکنند؟ ،میانگین ماهاینه فراخوان های شعری –مناسبتی،مذهبی،انقلابی_چند درصد است ؟هزینه هر گنگره شعر ولاییی،همایشهای شعری به خاطر مناسبت ها مثلا همین شب شعر هاو همایش هایی که دربهمن ماه هر سال تشکیل واجرا میشود  گمان نمیکنم که ازجمع حقوق دوسال کار یک کارگر کمتر باشد .(گمان نکنم که حکومت جمهوری اسلامی نیازی به این گونه پیام های بازرگانی(وقتی که چیزی تنها برای بالا بردن راندمان کاری یا به زخ کشیدن ویا در شیپور دمین باشد به اصلاح ما مردم کوچه وبازار پیام بازرگانی گفته میشود)برای شلوغ کردن خبرهای فرهنگی خود داشته باشد ،چرا که ادبیات تنها در این ژانر خلاصه نمیشود ،(استفاده از این گونه ادبی و نیاز به وجود داشتنش یک عمر کاملا سیاسیست ودر ستونی مستقل به سیاسی بودن و یا نبودن ادبیات خواهیم پرداخت ).چرا دوستان شاعری که در این حوزه مینویسند دقدقه گسترش و پخش تفکرات حزبی وحکومتی خود را آن طرف تر از مرزهای حکومت سیاسی خود ندارند ؟(من به شخصه تا به حال با شعری انقلابی بر خورد نکرده ام که درارای فاکتور هایی جهانی یا خیلی معمولی تر فاکتورهایی که از لحاظ تمامی کسانی که در حوزه ادبیات چه انقلابی و چه غیر از ان فکر ،خوانش ویا تلاشی میکنند باشد.با محدود کردن گونه های دیگر ادبی که نمتوان ادبیاتی را کسترش ویا عمومی کرد،تا زمانی که شعری من را به سرخوشی و لذت که یکی از اهداف خوانش شعر است نرساند که من ان را در درون خود راه نمیدهم حالا شاعر ان شعر نمیدانم گوجه فروش سر کوچه مان باشد که گوجه هایی خوب و  ارزانی دارد،.یا پرتغال فروشی که از دوران دبستان تا به حال هنوز پیدایش نکردم) .در ستون های پیشین همه با هم با توجه به شواهدی که ارایه کردم رسیدیم که ادبیات وراه یافتن به خانه های ما مردم عام کار بسیار مشکلی است (ما به راحتی حافظ ،سعدی ومولانا را به کتاب خانه ها تاقچه های اتقمان که راه ندادهایم_دوست شاعر عرصه تفکر بسیار سخت و دشوار است_)،ما به عنوان مخاطب انتظاراتمان از تعریف و تمجید بیشتر است ما به روشنگری در اشعار در کنار فاکتورهای ادبی رایج در ادبیات جهان نیاز داریم.(با توجه به ،به وجود امدن دهکده ی جهانی ما خوان پیوستن به مردم این دهکده هستیم نه پیچیدن  حصاری به دور خود)                                                      

 

 ستون هشتم

 

ز،درد یاس ندانم کجا کنم فریاد                                    

 تو این شماره بیاید یه گستاخی بکنیم بدونه اجازه گرفتن از حضرات منتقد در عرصه نقد( ویا به قول بعضی هاصنعت نقد) به عنوان یه مخاطب که سهمی بس مهم در بازتاب اثر دارد ستون و یا ستون هایی رو داشته باشیم. تا حالا در این ستون به چگونه گی راه یابی به متون واشعار، شاعر امروز (شاعرانی با شمایل عجیب وغریب که نیازی به معرفی ندارند )پرداخته ایم چند شماره هم سری در خورجین منتقدین بکنیم ،منتقدینی که ساکت نشسته اند تا این دوستان به راحتی بتازند (منتقدین این نسل (آقایون پست مدرن را میگویم)همانند اشعار این دوستان به بقیه منتقدین فرق میکنند یعنی منتقدین این نسل  از دل این نسل سر به بیرون مینهند یا نه بر فرض اگر اقای حقوقی(محمد حقوقی-منتقد ادبیات(اما چه ادبیاتی؟)) از خانه بیرون بزند هم میتواند به نقد اثار این دوستان بنشیند ؟)،ما وقتی اجازه داریم زندگی کنیم وقتی که حق نفس کشیدن داریم پس چرا فکر نکنیم ،چرا به همه چیز فکر نکنیم ؟وقتی بنا به اصل اول (به ستون های قبل رجوع کنید اگر معنیشو نیاز دارید )ما جزعی از این کشور و فرهنگ اشفته هستیم پس چرا در نقدهای ذهنی خودمانی افکارمون رو در اختیار یکدیگر نگذاریم ،چرا تنها لذت انتقاد سازنده را به منتقدین از خود رازی وابگذاریم چرا ما مخاطبین عام نباید منتقدی داشته باشیم ؟؟چرا هر کدام از ما که در مورد هر چیزی اظهار نظر میکنم(سیاست،موسیقی،انتخاب کوبا،سروستان واروگوئه،آشپزی مادر زن عمه همسایه مان)   در مورد فنی ترین چیز و اساسی ترین چیز که ما با آن وآن با ما، در گیر است به طور رسمی و کشوری به نقد نمینشینیم ؟(اگر امکان داشت در اینجا پلا کاردی بر میداشتم و انتقاد خود را به گوش تمام مخاطبین عام نسبت به ساکت بودن در برابر ادبیات میرساندم )تو این شماره کتابی به نام (بعضی از ما )مجموعه ای از شعر هایی آقای مهدی مرادی (شاعر و مترجم معاصر ،ایرانی)را با المان ها و فاکتور هایی که درحد تفکر ما باشد (جدا از ایسم بازی های روشن فکرانه) ،را مورد تحلیل و نقد میگذاریم.کتابی با تعداد صفحه هایی نه چندان زیاد(این روز ها یا بهتر است بگوییم این سال ها مجموعه شعری بیش از صد صفحه ندیده ام با تیراژی بیش از هزار یا دو هزارتا،یا شاعران پست مدرن ما برای چاپ کتاب مسابقه وکرنومنت گذاشته اندو هنوز شعرهایی بیشتر برای عرضه ندارندو یا ما با حمایت نکردن انها انگیزه ای برای انها باقی نگذاشته ایم)چند هفته ای میشود که پشت ویترین کتاب فروشی ها خود را همانند(...) به عرضه گذاشته است (پرانتز قبل را شما پر کنید ،همانند خود این کتاب که جاهایی خود مخاطب به سرایش و تاویل دعوت میشود)،این مجموعه هم همانند مابقیه هم نوعان خود درهفتادودو صفحه با تیراژ هزار تا به دست ما داده شده است برای ایجاد ارتباط و خوانش و در نهایت رسیدن به سرخوشی و لذتی از نوع  نگاه  آقای رولان بارت(نظریه پرداز ومنتقد غرب ،در ستون های قبل از این اقا و نگاه ایشان در مورد لذت از متن حرف زده ایم). در این مجموعه(بعضی از ما) اولین چیزی که به  ذهن تلنگر میزند سادگی است ،البته شاید هم نه یک پیچیدگی باشد اما خوب باعث سردرگمی نمیشود ،یک نوع صداقت که سبب همزاد پنداری میشود (شاید از اول بهتر بود اینچنین میگفتی!!).به یک شعر از این مجموعه دقت کنید:شکارچی عاشق میگوید:/من اگرتفنگ خوبی داشته باشم /تقریباهیچ وقت به تو شلیک نمی کنم. خوب در این شعر کوتاه (ما با مولف کاری نداریم اقایان و خانم های پست مدرن) تنها چیزی که نوشته شده است یک سادگی است ،رمزگان جدیدی رمز گذاری نشده است که ما به رمز گشایی (اقای یاکوپسن که یادتان هست)واداشته شویم اما چیزی که این نوشته را برای ما از نوشته های خودمان(مردم عام)جدا میکند و باعث رسیدن ما (مخاطب)به یک سر خوشی و لذت میشود در همنشینی کلماتی اتفاق افتاده است و که در کلمه (تقریبا) به شدت شاعرانگی متن منجر میشود .در شعر کوتا به دلیل اینکه شاعر قدرت مانور زیادی ندارد، باید در کم ترین فضا متن او اتفاق بیفتد(این اصطلاح را از دوستان شاعرم یاد گرفته ام ،شعر اتفاق افتاده است،) .شاید کار شاعر در شعر کوتاه همانند کار عکاس هنگام عکاسی باشد،عکاس در یک لحظه با یک کادر بندی درست و نوری مناسب با یک عمل فیزیکی(فشار دادن شستی دوربینش)با باز وبسته شدن لنز دوربینش عکس را ثبت میکند .و شاعر هم در شعر کوتا با انتخاب مناسب در همنشینی کلمات ودر دست داشتن فرم شعری را خلق یا مورد سرایش قرار میدهد .اینجا لنز دوربین جای خود را به ایجاد فرم وا نهاده است و به جای عمل فزیکی و شناخت شدت نور شاعر همنشینی وجانشینی کلمات را برای به اتفاق افتادن شعرش در دست دارد جدا از این کلمه (تقریبا)ما با یک تناقض ،تناقضی که ما از ان خوشمان میاید در گیر میشویم. چند سطر دیگر از این کتاب را موردخوانش قرار میدهیم،/خوشحالم/اکنون زور دوست / داشتنم/کتف سنگ را خم میکند/. این چنین فضاهایی که ما را به سمت یک شعر سالم حرکت میدهد در کتاب کاملا مشهود است و این چنین شعر هایی سبب ان میشود که ما نسبت به اثار این شاعر اطمینان حاصل کنیم و در مورد خرید مجموعه های بعدی ایشان تردید و دو دلی را به خود راه ندهیم (ما تا زمانی که به متنی اطمینان نداشته یاشیم هزینه ای را بابت خرید کتابی نخواهیم متقبل شد ،ما کتابی  را مورد خوانش قرار میدهیم که  کاملا ما را به سر خوشی و لذت ویا آشنایی با نادانسه هایمان دعوت کند ،مدتی پیش جایی میخواندم  که یکی از دوستان شاعربیان کرده بودنند :برای من در کتابم چند شعر خوب بودن کافیست .به نظر شما نباید از این دوست شاعر پرسید که :دوست عزیز اگر قرار بود، در یک مجموعه هفتادودو صفحه ای با تیراژ هزار تا شما فقط چند تا شعر خوب داشته باشید خو ب با این وضعیت گرانی کاغذ و چاپ چرا خود را متحمل این همه هزینه کرده اید؟ ،این چند تا مثلا چهار تا شعر خوب را در یکی از نشریات به چاپ میرساندیت.توقع من از یک کتاب چهار یا پنج شعر خوب نیست.) شعر سالم ما را با مولفه های قابل قبولی که هم از طرف من مخاطب مورد تعید میباشد هم از طرف دوستان شاعر بیشتر اشنا نمیکند؟(به تازگی مترجمان ادبیات کتاب هایی را به چاپ میرسانند که باز دچار سردرگمی وپریشان احوالی از نوع سردر گمی دوستان خودمان است در حالی وقتی که با متن مادر(در صورتی که به زبان سرایش ان شعر اشنایی داشته باشیم) رو در رو میشویم شاهد خواهیم بود که مترجم مفهومی از شعر را تنها به دست ما رسانده است و برای بهتر جلوه دادن ترجمه تلاش بر این داشته است که با مولفه های شعر معاصر ایران ان اثر را همسو کند ،دوست عزیز شعر امروز ایران خود نیز دارای سردر گمی و پریشانیست ...،اما ترجمه هایی هم هستند که مولفه های شعر مادر را به ما جدا از اشنا کردن معرفی نیز میکنند،مثلا شعری از  رابیند رانات تاگور(ترجمه علی رضا بهنام/انتشارات مشکی):اولین گلی که شکفت روی این زمین/دعوتی بود برای این ترانه نا امده/.این کتاب را از کتاب فروشیی خریداری کردم که هر چند در شهر کوچکی به نام شاهین شهر است اما از امکانات دنیای امروز به خوبی ودرست استفاده میکند این کتاب فروش(کتاب فروشی پژوهش)به صورت هفته ای لیست کتاب هایی که به تازگی به چاپ رسیده است را برای مشتریان خود به صورت پیامک ارسال میکند.)...                  

ادامه دارد...

 

 ستون هفتم

برگ درخت ((افرا)) نیستم                                                                       

که به بادی رنگ ببرم                                                                               

و رنگ بیاورم                                                                                        

هنوز                                                                                                     

مسلمان من                                                                                              

کفش(( پنجه گبری)) می پوشد...                                                                   

شیون فومنی –خیاله گرده گیج،نشر ثالث 1387

 

  مثلا اگر اقای حکیم ابولقاسم فردوسی نمی بود ایا ما از قسمتی از رسومات آریایی و ایرانی (زرتشتی )خود اگاه میبودیم؟ (ادبیات دنیایی از تمام ذهنیت هاست ،جدا از اینکه وضعیت های ادبی و مولفه های شناخت یک ژانر ادبی برای ایجاد و برقراری ارتباط   با  یک اثر مهم میباشد (بنا به قراردادی که در این ستون ما وضع کرده ایم ،به نام قانون اول )،شناخت و چند وچون رسوم که بن مایه فرهنگ هر ملت میباشد هم بسی دارای اهمیت است.زنده نگه داشتن یک ملت تا زمانی عملی کاملا بجا و مهم تلقی میشود که ان ملت از لحاظ فرهنگی دارای قدرت و استقلالی مکفی باشد (فرهنگستان لغت چند سال پیش به جای کلمه کامپیوتر ،رایانه را پیشنهاد داد ،این پیشنهاد علاوه براینکه باعث استقلال زبانی میشود امکان در دست داشتن کلماتی بیشتر را به دوستان نویسنده و شاعر می دهد(چند روز پبش کتابی به نام (بعضی از ما)مجموعه ای از اشعار اقای مهدی مرادی (شاعر و مترجم)را که تازگی توسط انتشارات بوتیمار چاپ و پخش شده است را خواندم این اقا از یک سری از این پیشنهاد های فرهنگستان استفاده کرده است این پیشنهاد های فرهنگستان در وضعیت های جانشینی و همنشینی  برای نوسنده و شاعر دارای اهمیت دارد چرا که دایره واژگان را برای این دوستان وسعت میبخشد )،دوست شاعر هر چند که رایانه از لحاظ بیانی چندان خوش لفظ و بیان نیست اما شما لطفا آن را استفاده کنید )،از جنگ های جهانی به این ور که زمان زیادی  هم از ان ها نمیگذرد، اگر رجوع کنیم میبینیم که هر گاه که کشوری بر کشور دیگر چیره می شد اولین کاری که میکرد  فرهنگ و رسمو رسوم و رسم الخط خودر را بر کشور چیره شده تحمیل میکرد .اما ابنجا در این دو شماره بحث ما در باب مذهب و فرهنگ است در ستون هفته پیش هم این سئوال را مطرح کردیم که مذهب است که باعث فرهنگ سازی میشود یا این فرهنگ است که شروع به ساخت وپرداخت و در نهایت باعث اعتقاد و ایمان   یک ملت میشود؟ به جوابی قانع کننده رسیدیم، که  مذهب  باعث فرهنگ سازی میشود .اما اگر دو کشور هم مذهب درگیر جنگی شوند ایا کشوری که پیروزی را از ان خود کرده است  فرهنگی برای تحمیل دارد ؟مگر رسم الخط و مذهب هردوکشور یکی نیست (مثلا ایران و عراق )؟مگر  همین چند لحظه پیش نگفتیم که این مذهب است که باعث فرهنگ سازی میشود،؟اینجا پرانتزی جدا از تمام پرانتز های مرسوم در دنیا نیاز دارم که در آن بنویسیم اری .در هر فرهنگی خرده فرهنگی هم وجود دارد که به دسته ،قوم ،قشر و اجتماعی کوچک تر از اجتماع بزرگ (کشور )تعلق دارد ،اما یک سر در گمی باز در اینجا برای ما ایرانی ها وجود دارد و این سر دگمی از ستون قبل ضمیمیه ان  مهیا بود که آن وضعیت مذهب و فرهنگ خودمان دور یک حصار  برای جدایی و قطع ارتباط با جهان اطراف است (به طور موقت تنها در این ستون ). ادبیات ما از  فرهنگ اریایی ما نشئت گرفته است یا از دین 1400 ساله اسلام که هم اکنون دین رسمی در کشور است ؟ما فردوسی را داریم در کنار او شاعرانی هم که به ترویج اخلاق و رسوم اسلامی مشغول بوده اند ،ما یلدا ،نوروز ،مهر گان را داریم و در کنار انها قدیر،قربان ،عاشورا،و ... هم داریم . مگر در یک جامعه نباید یک هما هنگی و تحکیم فرهنگی وجود داشته باشد ؟مگر نباید ما خواهان تاکید بریک جامعه وفرهنگ مختص به خود و ملت خود باشیم ؟اینجا باید مذهب چیره شده بر  ایران را برای رهایی از این سر در گمی  بچسبسم یا فرهنگ 3600 ساله اریایی خویش را ؟کدام یکی را باید فدای ان یکی کنیم ؟(مگر اعتقادات پدر  و مادرها به این راحتی قبل تنزل است که یک شبه قادر به بر افکندگی ان باشیم ،و از طرف دیگر مگر ما شناسنامه ملی نداریم )در اینجا  مذهب و فرهنگ دو چیز کاملا متفاوتند اما هر دو تا به اینجا باعث تداوم  شده اند ،ما همگی دارای دیدی مذهبی هستیم حتی اگر در رد مذهب هم پایفشاری کنیم باز از در مذهب وارد شده ایم ،چرا که  یا به یک دیدگاه اعتقاد داریم یا نداریم که باز اعتقاد نگاهیست که از دل مذهب بیرون میاید،تنها چیزی که در ایران باعث این شده است که مذهب (اسلام)و  ارمان های اریایی در کنار هم با توجه به  تضادی که در بین خود دارند باقی بماند مشارکت   افکار ماست.  یک رهبر دینی (مسیحی،یهودی،مسلمان)به تنهایی قادر به رواج و ساخت فرهنگ مذهبی نیست چرا که به تعدادی پیرو و اطاعت کننده فرامین دینی نیاز دارد و و به مساوات ان در یک وضعیت ملی هم ما به ملی گرایانی  نیاز داریم (سر در گمی که در این دو ستون وجود دارد نه عمدیست ونه ...،این سر درگمی و پرش افکار به این دلیل است که در دو شماره و چند شماره اینچنین وضعیت مهمی را نمیتوتان  مورد برسی قرار داد .نیاز به گستره ای کاملا وسیع با حضور چندین جامعه شناس نیاز دارد ،و هم به راحتی نمیتوان به پهن کردن افکار تمام اقشار مردم نشست (....)در این دو ستون تنها به این دلیل این مبحث را باز کردیم که به مشارکت و توانایی مرمی خود اشاره ای کرده باشیم چرا که مذهب و فرهنگ یکی از  مهمترین  وضعیتهای  ادبی دریک جامعه میباشد ،تنها در این دو شماره سعی به مطرح کردن  صورت مسئله داشتیم نه  کنکاش در ان  به امید این که   طرح این صورت مسئله ما رادر تنهایی و افکار خود  رها نکند تا به این مشارکت درست بیندیشیم)

 

 

ستون ششم

 

سلام ایران٬ حال ما خوب است                                                                                             

     در این دو هفته گذشته دو مناسبت از دو وضعیت ملی و مذهبی را پشت سر گذاشته و داریم، هر کدام با آداب و فرهنگ مختص به خود شان. با در نظر گرفتن توافقی که در ستون های قبلی پیدا کردیم، متفقا به این نقطه مشترک رسیدیم که ادبیات یک وضعیت کاملا اجتماعی است (از این به بعد یک قرارداد وضع میکنیم (یکی از انواع، قرارداد هایی که دوست مشترک ما و دوستان نویسنده مان، جناب یاکوپسن محترم در اختیارمان گذاشته است، یک قرارداد از نوع اختیاری) و نام این قرارداد را اصل اول می گذاریم  که در این قرار داد بنا را بر این نقطه مشترک میگذاریم که ادبیات یک وضعیت کاملا اجتماعی است) یعنی اجتماع وضعیتی جدا از ادبیات نیست و این دو مناسبت (یلدا و محرم ) هم در بتن اجتماع و در دل ادبیات جای دارند، حالا بر اساس ذهنیت هر کس...، ما هم اشعاری در توصیف محرم داریم که یک وضعیت مذهبیست و هم یلدا که یک مناسبت ملی و وطنیست.

    درشق اول ما یک سری مولفه ها و فاکتورها را از متن استنباط و برداشت میکنیم که مختص و مربوط به دایره مذهبی است که در مناسبت دوم هم همین نگاه از زاویه ای دیگر برای ما ملموس است. در اشعار مذهبی حالا چه محرم که یک سناریو و ژانری منحصر به خود دارد چه اعیادی مانند قربان ما حول محور ارتقای مذهبی میگردیم و دوستان شاعری که در این مضمون افکار و دغدغه های   خود را بیان میکنند در این میان به مرثیه سرایی که باز خود یک نوع از ادبیات است، مخاطبین شعیه خود را به عشق به اهل بیت خود و لذت از وضعیت های لژیونر های مذهبی فرا میخوانند (در مابقی ادیان هم این چنین است) و در ملی سرایی هم روال بر این منوال میباشد که شاعر ملی و وطنی سرا به زنده نگه داشتن سنت و فرهنگ کشور پا فشاری میکند، جدا از این دید تک تک افراد جامعه هم به سهم در آن جامعه بودن در این اتفاقات سهیم میباشند، در محرم به سینه زدن و عزاداری مشغولند و در یلدا به حافظ خوانی و انار وهندوانه خوردن و دور هم جمع شدن، حتی در خیلی از مناسبت ها و اتفاقات دیگر هم اینچنین است، (در جنگ آخر رژیم سابق عراق که باعث سقوط آن شد اولین لحظه ای که رئیس جمهور عراق صدام حسین  بر صفحه تلویزیون ظاهر شد شروع به خوانش شعری حماسی کرد و مردم کشورش را به جنگ ومقاومت در برابر نیروهای امریکایی دعوت کرد (در اینجا علاوه بر توضع و نیت برای رسیدن به منظورم خواهان اینم که به دوستان شاعر و نویسنده باری دیگر اهمیت ادبیاتی که این روزها میدان تاخت و تاز بی رحمانه آنهاست محکم و استوار متذکر  باشم) ما در این دو مناسبت دو فرهنگ را جدا از هم از نگاه خود میگذرانیم. این دو فرهنگ هر کدام در جامعه هم وجود دارند و هم جاری اند. حالا سئوالی که مطرح میشود این است که:1- چگونه دو فرهنگ در جامعه میتواند به صورت پویا وزنده  اعلام موجودیت کنند بدون لطمه زدن به یکپارچگی اجتماعی و فکری یک کشور؟، 2-این مذهب است که فرهنگ سازی میکند یا فرهنگ است که دست به مذهب گرایی یک ملت می زند؟                               

    (اجازه بدید که قبل از اینکه به ادامه موضوع این ستون بپردازم یک پیام بازرگانی داشته باشم (از آنجا که در این ستون نیت ما به فرهنگسازی است، قادرم که سوگند یاد کنم که  نه قصد بازارگرمی دارم نه درآمدزایی) کتاب {علف های هرز} تی اس الیوت (شاعر معاصر انگلیسی) به ترجمه آقای بهمن شعله ور توسط انتشارات چشمه به چاپ رسید، شعری که برای دوستان شاعر و منتقد تاثیرش در ادبیات دنیا کاملا مشهود است، من مخاطب هم آن را حتما خواهم خوانند که پا به پای شمای شاعر در روند ادبیات دنیا قرار گیرم که مبادا گسستی  بین ما ایجاد شود). همین آقای الیوت ودر مورد فرهنگ به طور کامل به نظره پردازی می پردازد، آقای الیوت (تی اس الیوت) فرهنگ را در کل جامعه دنبال میکند و آن را مورد سنجش قرار میدهد، و در نگاهی ریزبینانه تر ایشان فرهنگ را به فرد، گروه و جامعه تقسیم میکند. او برای عدم آشفتگی هدف یک فرد را هدف یک گروه و هدف یک گروه را هدف یگ جامعه قرار نمیدهد و به نتیجه گیری خود نائل میاید (اگر بخواهیم با توجه به دیدگاه و نظریات این دوست انگلیسی بحث را دنبال کنیم شاید کلی از جامعه خود ایران، اسلام و جهانی شدن دور بشویم و همانند بعضی از روشنفکرانمان به بیراهه کشانده شویم، (ما مخاطبیم ودغدغه نان شب داریم نه اینگونه مباحث، آقای تنگستانی اگرخواستیم از نظرات این آقا چیزی بدونیم خودمون رساله در باره فرهنگ این آقا را با ترجمه حمید شاهرخ، انتشارات مرکز رو میخوانیم، بی خیال این شو!!!) و اما سئوال سوم که کلی مهم تر است 3- آیا ما باید ذهنیت و یکپارچگی و قدرت تفکر خود و مردمی که هم به فرهنگ وسنت و هم به مذهب میپردازند را زیر سئوال ببریم یعنی اینجا بین سنت و مذهب یکی را انتخاب کنیم تا از پریشان احوالی به دور مانده باشیم؟  مسلمنا، نه.

    مذهب و دین مسلم است که باعث فرهنگ سازی میشود (یک فرد مسیحی دارای یک فرهنگ مسیحی وار است  همچنان که یک مسلمان و یک زرتشتی دارای فرهنگ  خود میباشند (در اینجا نیازی به توضیج نیست چرا که ما از دوران خردسالی و کودکی به تعلیم و تربیت اخلاق اسلامی فرزندانمان مشغول بوده، و میشویم.) و ارتقای امنیت اخلاقی را در یک جامعه تضمین میکند و رسوم هم به پایداری و انسجام وضعیت میهنی میپردازد (اینجا باز سر دو راهیه اول قرار گرفتیم که !!!) اگر ما مذهب را چیزی که از صبح تا شب در رفتار و کردارمان دنبال میکنیم برای رسیدن به کمال و انسانیت تعریف کنیم در این صورت ما به یک فرهنگ سازی که رسیدن به کمال  و انسانیت میباشد دست زده ایم و در این صورت است که ما آن سردرگمی را از خود دور کرده ایم اما باز در این میان مخصوصا برای ما ایرانی ها  که به سنت هایمان که مرتبط به آیین میترا و زرتشت است ادیانی که قبل از ورود اسلام به ایران نیاکان ما به آنها پایبند و معتقد بوده اند هنوز پایبندیم یک گسستی وجود دارد که تا اینجا هنوز روشن نشده است. مثلا فردوسی که نماد ...

 

ستون پنجم

 

توجه                       توجه                                                              

شب در کمین است، ما به شعر نیاز داریم                                               

    چند روز پیش چند نفر از دوستانم را دیدم، دوستانی که در این ستون ما (مخاطبین) تلاش و همفکری میکنیم که با آثار آنها ارتباط برقرار کنیم، گله و شکایت میکردند که چرا از ما دراکولا ساخته ای، چرا این چنین به تخریب ما کمر بسته ای، در حالی که  هم شما وهم خدای شما وهم خدای آنان شاهدند که به جز روشن شدن موضع و وضعیت فکری این دوستان تا به حال در فکرم، نسبت به ادبیات چیز دیگری نپرورانده ام، از آن روز تا به حال مدام فکرم مشغول است که مبادا نسبت به هدفی که در این ستون دارم که آن روشن گری و واقع انگاری نسبت به برقرای ارتباط با متونی که  امروزه شعر می نامیم به بیراهه ویا کج رفته باشم.

    گمان نمیکنم که این دوستان از نقد و یا در معرض انتقاد قرار گرفته شدن هراسی داشته باشند، چرا که هر اثر هنری زمانی به حد کمال و یا اصلا یک وضعیت عمومی پیدا میکند که در ذهن و خانه های ما رسوخ کند، هم من وهم شما و هم تمامی دوستان نویسنده و...، ما میدانند که این نگاه چه در ظاهر و چه در باطن کلی مضحک وخنده دار است که نویسنده یا شاعری از نقد هراس و واهمه داشته باشد. چرا که هر اثری زمانی متولد میشود که در مقابل دیدگان همگان قرار گیرد (شما فکر کنید اگر مثلا اگر آقای دکتر براهنی (شاعر و نظریه پرداز معاصر) اگر تمام ذهنیات و آثار خود را در اتاق خود جا میگذاشت یا اصلا همین اقای حافظ خومان اگر که اشعارش را در معرض خواندن وخوانش (دراینجا معنی خواندن را به رو خوانی اثر و خوانش را به معنی تاویل اثر قلمداد میکنیم) نمیگذاشت و در (آن زمان که کامپیوتر ویا کارت حافظه که وجود نداشته) صندوقچه شخصی خود پنهان میکرد آیا ما حالا حافظ و یا مولانا و یا اینکه خیامی داشتیم که پشتوانه ای برای فرهنگ ما باشد، وچگونه ما شبهای یلدای خود را بدون حافظ خوانی میگذراندیم؟ اگر فردوسی هم این کار را کرده بود آیا ما این چنین اسطوره هایی داشتیم؟

   اصلا  کسانی که به شغل کاذبی مثل فال جناب حافظ فروشی مشغول هستند چطور شکم، همسر وفرزندان خود را سیر میکردند؟ (چند سال پیش با توجه به من طنز پردازی که درون من نهفته است از اقای حافظ شیرازی در یکی از دادگاه های کشور برگه داد خواستی به اتهام ایجاد شغل کاذب پر کردم اما چون در اساس نامه جزایی و کیفری ایران کسی که متوفی باشد اتهامی بر او جاری نیست در حد همان شوخی و طنز در آن شعبه دادگاهی باقی ماند) این دوستان هم مطمعنا از نقد ترسی ندارند، اگر هم به عدم آگاهی ما مشکوکند، که باید خطاب به این دوستان  گفت که ما (مخاطبین به قول آنها عام ) در صدد فهمیدن و رسیدن به تئوری های متون و اشعار آنهاییم، همین که ما در صدد ارتباط ومشغول به فهمیدن هستیم خودش نشانه خوب و فال نیکیست، دوست پست مدرن و پسا پست مدرن من، ما متن شما را به عنوان یک وضعیت ادبی قبول کرده ایم که به کنکاش ودرک آن مشغولیم، تنها این وسط یا مجراهای ارتباطی ما یکی نیست (در چند شماره پیش در زمانی که پیرامون آقای یاکوپسن و نمودار زبانیی که این جناب ارزشمند در اختیار ما گذاشته بود صحبت کردیم، اصطلاح مجرای ارتباطی هم به همان نمودارمرتبط است در صورتی که شبهه ویا ابهامی در درک اصطلاح داشتید، لطفا به آرشیو ستون مراجعه کنید) البته کمی هم بدبینی نسبت به شما وجود دارد، یا ما داریم اشتباه فکر میکنیم و به قول شما تنبلیم ویا اینکه شما (روشنفکران،شاعران و نویسندگان )  اشتباه قدم ور میدارید و بد گمانی ما بجاست.

    (در این ستون ما به این میپردازیم: چگونه ادبیات امروز را بفهمیمو از آن لذت ببریم) یکی از این دوستان گله میکرد که چرا خیلی ساده وسطحی مینویسی و مسائل را بیان میکنی، خوب دوست عزیز من یک مخاطبم نه نویسنده وشاعرنظریه پرداز، که در تمام ذهنیت ها و تئوری ها دستی در کار داشته باشم، فرق من و شما در این است که سهم شما در آفرینش است و سهم و حق من در باز آفرینی و ایجاد ارتباط، اگر قرار بود که منم همانند شما بگویم خوب میرفتم شاعر و یا نویسنده میشدم. که در این حالت کلی به هدف امروزه خود که همان رسدن به سرخوشی و لذت ار متن میباشد نزدیک تر بودم (یعنی همانند شما که تنها از متن خود لذت میبرید منم مینوشتم و از نوشته خود لذت  میبردم).

    دوستی دیگر میگفت من در فلان کتابم (اولین مجموعه شعر  خود را میگفت)، فلان وضعیت را ابداع کرده ام و چنین جریان سازیی کرده ام، چرا به این گون جریان سازی هایی نمیپردازی؟ خوب دوست عزیز با چاپ اولین مجموعه چگونه ممکن است که شما در اولین تجربه ای که در گستره پخش کشوری انجام شده چنین قادر به جریان سازی شده باشید؟ اولین کتاب و حتی دومی و سومین کتاب هر شخص تنها ایجاد اطمینان برای مخاطب است درست است که شاید در اولین کتاب شما جریان سازیی کرده باشید اما پس اطمینان و گذشت زمان برای اثبات چنیین اداعایی چه میشود؟ ما هنوز به تفاهمی برای ایجاد ارتباط  نرسیده ایم، ما هنوز به طور کامل با شما و ذهنیت های شما آشنا نشده ایم، ما نیاز به یک دغدغه ای جدا از روزمرگی داریم که هنوز متن شما ما را به آن نرسانده است، برای همین ما به ناچار بعضی وقتها با اینکه دوست دارم جدا از وزن های عروزی شعر بخوانیم اما نمیتوانیم، (چند سال پیش یک دوستی  خطاب به من گفت: هروقت در کنار رودی می ایستم و دلم میخواد شعری بخونم یک شعر از فلان شاعر کلاسیک میخوانم اما فرض کن اگر قرار باشد که از اشعار یکی از شاعران امروز را بخوانم آیا همان لذت را میبرم {مثالی نمیزنم تا مبادا به دوستی  بی احترامی کرده باشم، شما خودتان در ذهن مثالی را مرور کنید})، به همان ادبیات کلاسیک رجوع کنیم.

    ما با شما دوستیم و نیتمان ایجاد ارتباط با شماست. موجودات مریخی به این تلاش ما نسبت به برقرای ارتباط جوابی مثبت بدهید، لطفا ما را به حواشی نکشید، اجازه بدهید که ما تنها به متن بپردازیم، برای ما فرهنگ سازی کنید لطفا.

 

ستون چهارم

روشا دریک لیوان دربود باران 

تا آنجا با تصویر بر خورد کردیم و آنقدر پیش رفتیم که برای دیدن یک عکس فرضیه هایی را رسم نمودیم (به وبلاگ ستون برای مراجه به مطالب قبل رجوع کنید) و تصویر را جزعی از نشانه ها قرار دادیم اما تا به اینجا در مورد تصویرهایی، جدا از تصورات نوشتاری حرف زدیم، یعنی این تصویرهایی که مابا آنها در طول روزبرخوردی از نوع دیداری، میکنیم جدا و یا بیگانه از نشانه (تا به اینجا نشانه را، آن چنان که دوستان شاعر ما از آن دم میزنند شناخته ایم، البته به لطف جناب سوسور و یاکپسن عزیز) های تصویری میباشند؟ آیا نشانه های تصویری تنها و فقط دارای پیام هستند یا استقلال نوشتاری هم برای خود دارند؟ آیا عکس دارای الفباست (در اینجا با تکنیک عکاسی کاری نداریم)؟، و ما قادر به خواندن عکس میباشیم؟ (منظورم اینه که آیا بر فرض ما قادریم به جای نوشتار از عکس استفاده کنیم؟)

درسته که حروفی روکه من مینویسم و شما می خوانید کشیدنیست اما با توجه به معنی رمز، من رمز گردانی میکنم وشما رمز گشایی اما در مورد عکس، آیا تصاویر گرفته شده توسط یک عکاس قابلیت های زبان نوشتاری را دارد؟ شاید عده ای به گویند آره، خوب، ما از عکس هم همان معنایی را میگیریم که از نوشتن قادریم در یابیم. اما دوستان عزیز بس توانایی های نوشتاری زبان چه میشود کنش زبانی را چه میکنید؟ حالا سوالی که در ذهنم ایجاد شده بود و باعث شد که به این مقوله بپردازم تا به اینجا، همنشینی عکس با نوشتار است. مدتی پیش با کتابی به نام (شینما) برخوردم که حاوی شعرهایی از علی عبدالرضایی (یکی از شاعران ادبیات معاصر ایران) وعکس هایی از جناب افشین شاهرودی (عکاس) بود، این کتاب علاوه بر شعر و عکس دارای پی نوشت هایی هم بود که یک روایت را تا آخر کتاب حکایت میکرد. در برخورد اول گیج شدم چرا که هر صفحه را کامل می خواندم (یعنی شعر، عکس، و پی نوشت هر صفحه را کامل، بدون هیچ وقفه ای) با خواندن یک باره کتاب چیزی دستگیرم نشد، بعد به سرم زد که (از آنجا که کلی اجبازام) از اول کتاب را بخوانم. بعد تصمیم گرفتم که فقط پی نوشت را بخوانم که برایم ملموس تر ولذت بخش تر و خودمانی تر بود.

با خواندن پی نوشت، با خواندن تنها پی نوشت از این کتاب به یک سرخوشی (که از ستون اول قرار شد به اینگونه از ادبیات، به بررسی و سر در آوردن ازچگونگی این گونه ادبیات برای رسیدن به همین سر خوشی ودر نهایت رسیدن به لذتی از متن این دوستان اونگارد بپردازیم) که هدف ما از خواندن یک اثر است دست یافتم ولی احساس خلع و کنجکاوی میکردم که اگر سرخوشی من تنها در پی نوشت است پس عکس و شعر ها برای چیست؟ ایا تنها برای پر کردن و زیاد کردن تعداد صفحات کتاب بوده؟ از آنجا که به فکر و منش این دو دوست شاعر و عکاس بنا به کارها و عکسهای گذشته اشان اشرافی اما نه چندان کامل و دقیق داشتم به خواندن مجدد کتاب مشغول شدم (دوستان ررررروشنفکر اگر شما باعث تحریک فکر من شوید من کوتاهی در برخورد با اثر شما نخواهم کرد: ارادتمند شما مخاطب)، از آنجا که ذهنم در گیر با پی نوشت بود تنها به شعرها توجه بیشتری نشان دادم (اصلا فکر نمی کردم که این شاعر و عکاس این چنین نقشه ای داشته باشند و بخواهند من را به تجربه ای جدید در ادبیات آشنا کنند، چرا که ما عادت به این داریم که به چیزی (البته تا چند دهه پیش) بگوییم شعر که تنها مشخصه آن وزن هایی عروضی باشد نه عکس و نه این چنیین کارهایی.

این بار کمی بیشتر سر در آوردم و بعد از خواند شعر ها کتاب را قبل از بستن همین طوری ورق میزدم و به عکسها (به دلایلی که در ستون قبل اشاره کردم که چرا و به چه عنوان به عکس نگاه میکنیم، لطفا به وبلاگ مراجعه کنید،) نگاه میکردم، در ذهنم پی نوشت را که اول خوانده بودم وشعرها را که دوم خوانده بودم وحالا که عکس ها را، با هم مرور و سعی به مرتبط کردن شان داشتم، بعد از چند روز یک دفعه آن کتاب به یادم آمد و به طور کلی پی نوشت، شعرو عکس، هر آنچه در ذهنم مانده بود مورد خوانش قرار دادم و نهایتا به خواست این شاعر و عکاس محترم راه یافتم. که هدف آنها رسیدن من به بعد چهام یعنی به قول خودشان (شینما) بوده است، از کشف خودم به کلی ذوق کردم و به فکر انها چندین بار آفرین گفتم که خواهان رسیدن من به تجربه ای نو در برخورد با ادبیات شعری بوده اند، اما واقعا من به شینما رسیده بودم؟

به گمانم که....(در اینجا ما قرار است که به ادبیات فکر کنیم تا با در دست داشتن مولفه های ادبیات معاصر به هر کس اجازه ندهیم که شاعری برای فرهنگ و جامعه ما به اشتباه باشد، هر چند که ناشاعران به خودی خود با گذشت زمان بدون هیچ گونه ترفند و جادویی غیب می شوند اما پس سهم ما کجاست ما قرار است که با خواندن و فکر کردن به سهم خود که همان مخاطب بودگیست برسیم و شاعران واقعی را هرچه زود تر به ... برای همین تمام سئولات این ستون را تنهادر حد طرح سوال باقی گذاشته ام). برای دوستان نویسنده و شاعر هم پرانتزی دارم و ان برسی این گونه ادبیات است (چند شماره قبل مقاله ای از آقای علی رضا بهنام (شاعر ومترجم ادبیات ایران) در همین راستا در همین روزنامه به چاپ رسید که در این مقاله این اقا به بیان نظری جالب دست زده بود که به گمانم (البته من مخاطب عام) برای دوستان شاعر کلی مفید و مهم باشد که به تجربه ای جدید فکر کنند ( به ارشیو روزنامه مراجعه کنید).

 

ستون سوم

در ستون قبل یعنی هفته گذشته اشاره ای به کودکی و چگونگی دنیای خود در کودکی کردیم که از نشانه ها چگونه تصوری داشتم و هنگامی که پا به دونیای بزرگتری به نام جامعه گذاشتیم آن گونه تصوراتمان چگونه بعدی گرفت، همیشه اولین چیزی از برخورد با یک کوچولو واسم جالبه نحوی برخورد اون کوچولو با نحو زبان در دنیای شخصیشه آدم کوچولوها (باید به دوستان روشنفکرمان متظکر بشیم که باید به همه وبه همدیگر احترام بزاریم، هرچند که با فکر ودنیا های ذهنی هم موافق نباشیم)ست.

یه آدم کوچولو بدون آگاهی ازپیچو خم های زبانی در نحو زبان دخل وتصرف مکند. (ساینا وقتی کوچیک بود میگفت:بابا من بستنی می خوریم، وقتی کمی بزرگ تر شد میگفت: دایی ساینا بستنی میخواد، آیا دایی واسه ساینا بستنی میخره) خوب وقتی با روانشناسی کودک آشنا باشیم (قابل توجه شاعرایی که روانشناسی کودک نخوندن آخه یه شاعر باید همه تن حریف باشه چون ما مخاطبان در چند ستون قبل به این نتیجه رسیدیم که شعر یه وضعیت جامعه شناسی وروان شناختیه)، میبنیم که کودک (میانگین ) از دوازده ماهگی تا تقریبا دوسالگی به تقلید از اطرافیان مشغول است واز دوسالگی شروع به ابداع در چیدن کلمات میکند برای همین وقتی ساینا در سه سالگی میگه: دایی ساینا بستنی میخواد آیا دایی واسه ساینا بستنی میخره، ما از این تصرفی که او در نحو میکند و اسم خود را دوم شخص خطاب میکند لذت می برریم.

در ادبیات شعری هم اینچنین است که هرگاه شاعردر نحو زبانی تصرفی میکند که باعث ایجاد نحوی تازه (اما به شرط اینکه وضعیتی جدید خلق کند که ما را به فکر وا دارد یعنی به قدرت تاویل متن بیفزاید یا ما رابه یک سرخوشیی برساند) شود ما از این کار او استقبال میکنیم چرا که از روزمرگی زبانی ما را (بنا به قدرت تفکر و ابداع او ) مدتی دور میکند.

در ستون هفته گذشته از آقای یاکوپسن اسم بوردم، این آقا باعث شد که کل این تصورات را در مورد زبان پیدا کنم و از جمله ای که ساینا در سه سالگی بیان کرده بود لذتی تازه ببرم (این جا یه ستاره اینطوری * تو ذهنتون بذاریت تا بگم) این آقای یاکوپسن عزیز که گویا کلی هم مورد علاقه دوستان مذکورماست در کتابی که عرض کرده بودم کلی واسم جالب بود نحو، زبانی را در علم زبان شناسی به تصرف نحو، در چیدمان کلمات، طرزبیان آواها و طرز نوشتار و... تقسیم کرده بود (من یک بار با یکی از کتاب های این آقای یاکوپسن برخورد کردم و باعث شد که به زبان بیشتر اهمیت بدم تا اینجا که دارم با شما در این مورد حرف میزنم، اما چطور ممکن است دوستانی که مدام با این جور نظریات در گیرند استنباط سالمی نداشته باشند که من مخاطب قادر به بر قراری ارتباط با اشعار این دوستان (البته به ظاهر دوست، اخه اینا با هم کلی مشکل دارن چه به رسه با ما) نباشم) و در جایی دیگر از یکی از هم قطاران آقای یاکوپسن اسم برده شده بود به نام سوسورکه این دوست عزیز آن نشانه هایی را که درستون قبلی کمی از انها حرف زدیم به چهار دسته ی، نشانه های نمادی که کاملا قراردادی میباشد، شمایلی که قرارداد هایی فرهنگی یا مذهبیست مثل صلیب برای همنوعان مسیحی ما، نمایه که رابطه ای علت ومعلولی میباشد مثلا وقتی با چوبی شکسته برخورد میکنیم و کنجکاو میشویم به علت شکستگی که امکان دارد قدرت نمایی انسانی باشد پی میبریم، و نشانه های چهارم را نمون مطرح میکند که برای یکی از طرفین قابل درک است مثلا بیماری که نزد پزشک میرود و علایم بیماری را بیان میکند، آن علایم تنها برای پزشک قابل رمز گردانی است. (روزی با نونا داشتم در مورد همین مسائل گپ می زدم او به تصویر (عکس ونقاشی)اشاره کرد که اینها چگونه ودر کدام دسته از این نشانه ها جای دارن) اصلا تصویر در زبان جایگاهی دارد؟

ما روزانه از کنار تابلوهایی گذر میکنیم که هر یک داری مفهومی هستند در ظاهر به راحتی از کنار آنها میگذریم، در حالی که انها ظامن سلامتی ما هستن یعنی در واقع ما به آنها برای بقا وزنده ماندن کلی اهمیت داده ایم. مثل خطر سقوط مصالح ساختمانی. دیدن این تابلو باعث میشود که ما مسیر خود کمی منحرف کنیم (تا به حال من خودم به شخصه چنصد بار به این وضعیت تن داده ام) اما ایا این علایم هم در زبان و مباحث زبان شناسی جایگاهی دارند؟ ما تا به حال هرکدام بارها شاید ملیون ها بار (بچه که بودم ملیون واسم کلی زیاد بود هیشه آخرین حد علاقم به مادرم ملیون بود، حالا واسه ادم کوچولوهای امروزه ملیون که عددی نیست اینا از ملیارد حرف میزنن، واسه اینا حالا دیگه میلیارد خیلیه) برخورد کردیم هر کدوم از این عکس ها منجر به یک وضعیت در ذهن ما میشود یکی باعث این میشود که ما به یاد خاطراتمان در گذشته بیفتیم مثل عکس های خانوادگی که خود ش به تنهایی چند جنبه دارد یکی باعث میشود که ما به گذشت زمان پی ببری، یکی حس عاطفی ما را قلقلک میدهد مثل دیدن عکس مادر و یا پدر بزرگی که از دست داده ایم، یکی هم که باعث کنش جالبی میشود و آن این است که با دیدن آن عکس وتجدید خاطرات، بخشی از دلگیری های مااز بین میرود (روزی با یکی از دوستانم که مدتی بود مشکل پیدا کرده بودم جایی برخورد کردم ،مقداری تعارف تیکه پاره کردیم و در این بین هم تیکه هایی هم نثار هم کردیم یک دفعه آن دوستم به یاد عکس های دوران خوشیمان اوفتاد، با باز کردن البوم و نگاه کردن به ان عکس ها به یاد گذشته و دوستیه آنچنانی خود افتادیم و مقداری از دلگیری ها وکدورت ها رفع شد (البته با وضعیت و دید اجتماعی واحساسی ما ایرانی ها هم مرتبت است)). یک سری از عکسها فقط مارا به یک جنبه وان هم به رخ کشیدن زیبایی های طبیعت سوق میدهد، یک تعدادی از عکسها هم موجودند که تنها باعث به رخ کشیدن وضعیت تاریخی جامعه میشوند، در این میان عکسهایی هم هستند که تنها ثبت کننده لحظه هایی از زمان هستند و کاملاخنثی عمل میکنند.

حالا تصوری هایی جدا از تصویرهای نوشتاری (مثل عکس) در متن آیا جایگاهی دارند؟ در این چند سال گذشته چند کتابی را دیدام که در کنار متن از این گونه تصاویر غیر نوشتاری استفاده کرده بودن یعنی از نشانه هایی جدا از نشانه های نوشتاری بهره برده بودند. در وضعت نوشتاری ما آدم های معمولی هم روزانه از تصاویری استفاده میکنیم چه برسد به حضرات نویسنده وشاعر، دراین گونه به راحتی قابل درک است که ما دنبال چه میگردیم ویا چرا استفاده میکنیم، اما تا به حال پیش امده که شما در کنار نامهای که برای دوستی مینویسید برفرض دارید از سفری که به شمال رفته اید برای دوستتان مینویسید برای او از ماشینی که با او به مسافرت رفته اید عکسی ویا نقاشی ایی در نامه تان بکشید (من خودم بارها برای لیلا ترین نامه نوشته ام از اوضا واحوالم برای او گفته ام اما عکسی از اوضاع واحوالم به او ارائه نداده ام، همیشه با در نظر گرفتن همنشینی و جانشینیه کلمات وضعیتم را شرح داده ام (این دو اصطلاح را از آقای یاکوپسن یاد گرفت ام، همیشه حتی قبل از اینکه با این جناب آشنا بشوم از این وضعیت ها استفاده میکردم (شما هم همین طور) اما اطلاعی از چگونه گی آن نداشتم)) حالا سئوالی که مطرح میشود این است که آیا دوستانی که از نشانه هایی جدا از نوشتار استفاده میکنند آیا قصدی برای لذت بردن بیشتر ما دارند یا یک تنها یک تفریح است؟ (اما آن * که گفتم در ذهنتون بکشید تا بگویم، در واقع هیچی نبود خواستم حواستون رو جمع کنم، او یک شوخی بود، ببخشید)

 

ستون دوم

بچه که بودم هر وقت که قرار بود از خیابان رد شویم ،خوب یادم هست همیشه پدرم متذکر می شد باید اول به چراغ راهنمایی که حالا برای همه ما چه آدم بزرگها و چه کوچولو ها (به دلیل گسترش سیستم های آموزشی از قبیل رسانه های تصویری و دنیای رایانه ای) کاملا معنی انها تعریف شده و سهل است) و بعد به خط هایه موازی که اویل گمان میکردم بچه ای فضولی کف خیابان کشیده است، توجه کنم تا از برخورد احتمالی ماشین و درنتیجه تصادف و کلی مسائل دیگر جلوگیری کنم، بعد از مدتی این تکرار مکرر برای من به یک وضعیت درونی و یک قرارداد تبدیل شده بود.

(جالبه اینجاست که گمان میکردم این قرار داد فقط بین منو بابامه، مثل زبان که اوایل فکر میکردم همه ادمهای دنیا به زبان فارسی حرف میزنند و جالب تر همه مثل برادرم به سیب زمینی میگویند تیب زمینی). تا انکه کمی که بزرگتر شدم فهمیدم که قراردادم منو بابام بین همه کوچولو ها و بابا هاشون (و شاید به دلیل فقدان بابا) با ماماناشون هست یعنی کمی گستررش پیدا کرد، و قتی که قادر به تفکیک دست راستم از دست چپم شدم این قرارداد را در وضعیتی بزرگ تر یعنی جامعه مشاهده کردم. و این مشاهده سبب آن شد که به قرارداد هایی دیگر مشرف شوم. و تا انجا این قرارداد ها پیش رفتند که دنیای پیرامون خود را غرق در اینچنین قرارداد هایی دیدم.

حالا به این قرارداد ها زبان ونشانه های زبانی میگویم.در طول تمام روز ماه و سال با اینچنین قراردادهایی من و تمام شما سرو کار داریم و بیش از ما دوستان شاعر ونویسنده ما با انها درگیرند. اما شناخت ما نسبت به این گونه وضعیت (زبان) و ایچنین قرارداد هایی شاید سبب ارتباط بهتر ما با اشعار ونوشته هایی این دوستان از دماغ فیل افتاده شود. چرا که این اشعار ودست نویس ها برای لذت و به یک سر خوشی رسیدن ما چاپ وتکثیر میشود، درنتیجه به گمانم کمی کم لطفی و باعث آن شود که این دوستان کمی از خود راضی تر شوند اگر ما کمی در کنار مشکلات ومشقت های روزمره به این مسائل نپردازیم.

هر کدوم از ما مسلما چند بیتی از اشعار شاعران کهن خود را در ذهن خود انباشه داریم اما آیا تا به حال از خود پرسیدیم که چرا از شاعران هم نسل وهم عصر خود چیزی نخوانده ویا در ذهن نداریم، (در ستمون قبلی به این موضوع پرداختیم که آنها چگونه موشکلاتی در ارائه اثار خود و ناتوان بودن در بعضی از امکانات ادبی هستد. وچون قرار را براین گذاشتیم که دور از بیانات و اظهارات واحی این عزیزان به چگونگی ایجاد ارتباط خود (مای مخاطب) به وظیفه مخاطب بودگی خود بپردازیم و نسبت به آن برخورد ها و توهمات بی تفاوت باشیم، به آن بعد موضوع کاری نداریم، آقایان وخانمهای شاعر ونویسنده ما تنها با اثر رو در رو هستیم نه با حواشی وخوشبختیم از این موضوع).

وقتی، با کتابی رو به رو شدم پیرامون مسائل زبان ،موضوعی که ادبیات دو دهه اخیر به آن از لحاظ اجرایی جدا از رسم الخط بیشتر پرداخته است خوب از انجا که ادبیات سالم وجدی امروز ایران به ان بیشتر پرداخته است کلی موشتاقانه وموشکافانه تر خواندمش. در آن کتاب با زبان شناسی به نام یاکوبسن آشنا شدم متولد 1930که گویا تا 1982هم به زندگی و فکر پیرامون زبان ودیگر دغدقه های ادبی و اجتمایی مشغول بوده.

در آن کتاب زبان را مجموعه ای از نشانه های قراردادی تعریف کرده بود، برای منی که تا قبل از آن به زبان تنها به چشم ابزاری برای ایجاد ارتباط با اطرافم نگاه کرده بودم، دریچه ای تازه بود به سمت لذت بردن.

در این کتاب جناب یاکوبسن چهار قرارداد یا نشانه را مطرح میکرد، از قضا به چراغ راهنما و خطوط عابر پیاده هم اشاراتی کرده بود، ناگهان باعث یک همزاد پنداری شد (اگر در دوران کودکی با سخنان جناب یاکوبسن آشنا میشودم حتما دوچاریک توهم فانتزی میشدم که نام دیگر پدرم یاکوپسن است و او از من،مادرم وبرادرم تا به حال مخفی کرده است، احتمالا بادی در گلو میانداختم و به سرعت نزد مادرم میرفتم که کشف جدیدم را به او گزارش بدهم) او همان قراردادی را برای ایجاد فهم مخاطب در مورد یکی از نشانه های زبانی مطرح کرده بودکه سبب برخورد نکردن من با اتمبیل تا به حال هنگام رد شدن از خیابان شده بود که پدرم همیشه به من متذکر میشد، پدر من به مسائل زبان شناسی اشراف داشت یا ناخود آگاه ما، در زندگی روز مره از کلی قرار داد های نشانه ای در زبان استفاده میکنیم. که جناب یاکوبسن و ما بقی زبان شناسان در کل عمر به کندو کاو آن پرداخته اند، ما به قرار داد ها را خلق و اجرا ودر نتیجه گسترش میدهیم یا آنها باعث خلق افکار ما میشوند، خوب شاید به راحتی قادر به حل این مسئله باشیم آن هم از این دید نگاه کردن که زبان با تمام امکانات و وضعیت های برون نوشتاری خود همیشه بوده وهست و ما به دلیل آگاه نبودن از آن مسائل و مباحث به راحتی از کنار انها می گذریم.

آن چراغ اگر در اتاق خواب آقای یاکوبسن یا لیلا ترین بود به تنهایی فقط یک چراغ بود اما وقتی در یک خیابان قرار میگیرد حتما برای ایجاد برقراری پیامی نصب شده است، ما روزانه با کلی قرارداد های اجتمایی سرو کار داریم که در زبان شروع و به پایان میرسد.

آقای یاکوبسن بین هر گوینده و مخاطب، یک مجرای ارتباطی، یک رمزگان ،یک موضوع و یک پیام را معرفی میکند. یعنی بین من و تو (ببخشد که نمیگویم شما) چهار وضعیت وجود دارد، که همه آنها از امکاناتی کاملا قراردادی به وجود آمده اند (دوست ندارم که مثالی بزنم چرا که قرار است به دوستان شاعر و نویسنده بقبولانیم که ما هم قدرت تفکر و تحویل داریم به شرطی که آن موضوع جایگاهی برای فکر کردن داشته باشد).

در یک اثر نوشتاری هم به دلیل اینکه از عنصری به نام زبان (از بعد از آشتایی من با مبحث زبان شناسی، زبان از یک ابزار که تنها برای ایجاد ارتباط با دیگران می پنداشتمش به چیزی دیگر برایم تبدیل شد) به شکلی اساسی استفاده میشود یقینا ما با قرار داد ها و نشانه ها و رمز گان ها سرو کار داریم چه دوستان ما برای نوشتن وچه ما برای خواندن.

دوستان شاعر و نویسنده ما رمز گردانی میکنند در اثر خود و ما مخاطبین رمز گشایی، این رمز گردانی و رمز گشایی علاوه بر نزدیک شدن ما به پیام کمک میکندهدایت کننده ما به سرخوشی ولذت میباشد. آقای احمد رضا احمدی (یکی از شاعران امروز ایران است) در شعری میگوید: من برف را آن روزها دوست داشتم/ که مادرم زنده بود/ و پول مرد نفت فروش/ را زود تر و بیش از مزدش میداد. در این چند سطر شاعر به ما فرهنگ شیعه بودن را معرفی میکند در حالی که ما را به یک سرخوشی تصویری میکشاند به رمز گردانی دست میزند که ما باید به رمز گشایی که به لذتی بیشتر ازسطح منجر میشود نائل آییم.......................................................

 

ستون شماره یکم چهار شنبه بیست ونهم آبان یک هزارو سیصدو هشتادو هفت

چند سالي مي‌شه كه مرتب با ادبياتي روبه‌رو مي‌شوم كه مولفان آن ادبيات، آن را ادبيات پست مدرن مي‌نامند و من هم (و شايد شما هم همانند من بوده و يا اينکه باشيد) مرتب قادر به برقراري ارتباطات با اين نوع اثر نیستم .و هر وقت هم به دوستان نويسنده‌ام گله و شكايتي می كردم محكوم به سنتي بودن فكر و يا بيسواد بودن می شوم‌ (و شايد هم شما) و دست آخر با لبخند روشنفكرانه‌اي مخاطب عام به خود معرفي میشوم. و آن گونه‌ي اثر براي مخاطب خاص باقي میماند. اما هرگز مخاطب خاص نمي‌دانم چرا به من رخ ننمود تا تفاوت فكري خود را با اين انسان كمياب از نزديك شاهد باشم.

در اين ستون به بررسي روند ادبي در ايران معاصر خود خواهيم پرداخت، خواهيم پرداخت به اين كه چگونه ما كه ادبياتي با قدمت يكتاپرستيمان در دالان فكرمان داريم قادر به درك اشعار روشنفكران مذكور نخواهيم بود. به اين خواهيم پرداخت كه وضعيت واردات تئوري به چه ميزان مخرب و يا سودمند بوده، به چگونه‌ي كشش ادبيات كلاسيك تا به امروز اشاره خواهيم كرد. به فرم و مفهوم اين‌گونه آثار خواهيم پرداخت چرا كه همان‌طور كه اين دوستان نيچه، هگل، اليوت و .... را خوانده‌اند ما هم موردخوانش قرار داده‌ايم. مگر اين دوستان گمان برده‌اند كه اين متون تنها براي آنها چاپ و پخش مي‌شود و در دسترس ما نخواهد بود؟ تكليف مخاطبين خاصشان چه مي‌شود؟ آن‌گونه از مخاطب مادرزاد مخاطب اين دوستان بوده‌اند و يا واقعا مشكل از تنبل بودن فكر ماست؟

ما با اين‌گونه از ادبيات خود را همسو نكرده‌ايم و يا اين دوستان كه خود را كاراكتر پيش برنده‌ي ايران امروز مي‌دانند كلي عجله داشته‌اند و ما را جا گذاشته‌اند. مخاطبان خاصشان چگونه بوده‌اند؟ (روزي در جمع چند نفر از دوستان شاعر بودم و هر كدام از شعرهايشان چند نمونه‌اي خواندند و وقتي كه با عدم برقراري من با اشعارشان رودررو شدند نهايت لطف را به بنده‌ي سراپا بي‌سواد ارزاني داشتند.

به جان شما كه نه به جان مادرم، تا به آن زمان آنقدر احساس تحقير و مشتاق به ديدن مخاطب خاص نشده بودم. آنقدر اين دوستان به من لطف داشتند كه من سراپا بي‌سواد فراموش كردم سوالي از دوستانم بپرسم. بپرسم پس چرا آثارشان را در معرض نگاه ما (مخاطبين عام) مي‌گذارند؟) دوستان پست مدرن من، ما هم به گمانم كه بندگان خداييم و همانند شما قادر به شناخت زيبايي و نيازمند به ساختارزدايي به همان اندازه كه شما متعلق به نسل امروزيد ما هم نيز به همان اندازه كه شما به گفتمان و تبادل نگاه علاقه‌مند هستيد ما هم نيز و به همان اندازه كه شما از ادبيات سهم داريد ما هم سهيميم.

شما كه فرياد برابري سر داده‌ايد چرا ما را در ادبيات خود نيز بيرون رانده‌ايد؟ ما هم با نوآوري موافقيم اما به شرطي كه منجر به تفكري تازه شود و قرار نباشد كه در سطح باقي بماند (23 خرداد تولد ليلاترين بود و من برخلاف هميشه خواستم براي اولين بار كادويي براي او گرفته باشم و كتابي گرفتم كه به او هديه بدم و اون كتاب «سعدي» عباس كيارستمي بود. كتابي به معناي لغوي كاملا ساختارزدا.

حالا از شما مي‌پرسم اگر از ساختارزدايي بيزار و يا مخالف آن بودم (من مخاطب عام) آيا اين‌چنين كتابي مي‌خريدم؟ و آن كتاب به چاپ چندم مي‌رسيد؟ مگر مخاطب خاص شما چند درصد جامعه را رغم مي‌زند كه اين كتاب با اين تيراژ به چاپ چندم رسيده است؟) چگونه شما من شخصي را وارد متن مي‌كنيد به اميد همزادپنداري و ايجاد يك من عمومي، اما من مخاطب را به مدينه خود را نمي‌دهيد. شما روان‌پريش مي‌نويسيد، خوب منم روان‌پريش! زندگي كردن من نياز فردي و ذاتي‌ نسل و اجتماع من است، در حالي كه روان‌پريش بودن متن شما احتمالا به دليل ايرانيزه نكردن افكار و تئوري به كار برده در متنتان شايد كه تصنعي باشد. حالا اين من هستم كه نبايد شما را وارد ذهنم كنم و يا شماييد كه نبايد به من اجازه ورود به متن خود را بدهيد.

اگر من (ما) مخاطب شما نيستم (يم) پس چگونه به خود اجازه مي‌دهيد كه در جرايد و نشريات مردمي كارهايتان را ارائه دهيد؟ به گمانم تمام چارچوب فكري اين ستون تا حالا مشخص شده و از شماره بعد قادريم به چگونگي برخورد موثر با متن بطور موثر و تئوريك از ديد يك مخاطب (بدون مرزبندي عام و خاص بپردازيم) بدون هيچگونه پيش‌فرضي و به ابراز نياز جامعه به چگونه ادبياتي؟ ادبيات واكنشي از تمام تجربيات آدميست از ازل تا ابد كه در هر زمان و مكاني نوع نگارش و نوع ساختاري آن عوض مي‌شود بنا به تجربيات اجتماعي افراد و تفكرات فلسفي نياز داريم براي رسيدن به يك سرخوشي و لذت بينامتني خواهم پرداخت و با هم به تبادل افكار خواهيم نشست.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در ساعت توسط 7روزان |